۱-۱ هفته است که رسما دانشگاه شروع شده ، هنوز نمیشه قضاوتی درباره درس ها و استاد ها کرد ولی فقط میدونم که خیلی خوشحالم که دانشگاه تهران نیستم ، الان که فکرشو میکنم میبینم که اگه برای ارشد هم میرفتم همون دانشکده خودمون دیگه اصلا حس و حال درس خوندن نداشتم ، یک محیط جدید با استاد های جدید حداقل شاید باعث بشه  من یه کم درس خون بشم.

۲-با هم کلاسی های جدیدم هم هیچ جوره حال نمیکنم !

۳-خدایا خیلی خیلی زیاد شکرت که ماه رمضون رو آفریدی.چقدر نشاط و آرامش داره این ماه

۴-دیونه شدم انقدر که خودم برای خودم دلیل آوردم و خودم نقضش کردم و دوباره سعی کردم خودم رو توجیه کنم و این چرخه هی ادامه داره. تقریبا توی تمام ساعت های روز ، به جز وقت هایی که مجبورم به چیز خاصی فکر کنم ، همش دارم واسه خودم مثال های مختلف میارم ، بعد نقضش میکنم ، دوباره یه دلیل دیگه میارم که اولی رو ثابت کنه ....میفهمین چی میگم؟ اینجوری شدین تا حالا سر تصمیمی؟....واقعا دیگه رسما خل شدم ، فقط تنها چیزی که آخرش میتونه پایان بده به این خود درگیریه ذهنی اینه که خودم رو قانع میکنم که هیچ چیز دست من نبوده و همه چیز رو خدا خودش اداره کرده ، پس من نباید دنبال این باشم که درست بود یا غلط !...نمیفهمم که این آخری هم فقط یه توجیه مثل بقیه است یا واقعیته!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
keleopatra

۴ـ يبينم که دچار دور و تسلسل شدی!!! بذار يه ترم بگذره بعد آخه اصولا شريفی ها دچار اين احوالات ميشن ، ۲ـ معلومه كه ديگه توي هيچ دانشگاهي دوست گلي مثل من پيدا نميكني

بهار

سلام ورودی! سال تحصیلی نو مبارک...کلاْ بايد ورودی ها رو ريز ديد! فرقی ام نداره ارشد يا کارشناسی ۴- تو اينايی که گفتی در مورد خودت بود يا من!؟ آخه دقيقاْ من تو اين وضعيت هستم. تو بگو راه فراری وجود داره؟؟ من خسته شدم. يعنی ذهنم ديگه نمی کشه. به جايی ام نمی رسم .... بعد کلاْ اين دهه آخر ماه مبارک التماس دعا دارم

فیلسوف

سلام! سال نو تحصيلی و رمضانت مبارک گو اينکه بيات شده و کم کم بايد برای عيد تبريک بگيم ... بابچه‌ها هم کمکم آشنا می‌شی هميشه اولش سخته...باحق

بشری

سلام . من رو به اسم خانوم آقای عسگری میشناسن :ي . ولی يک چيزی :( شايد نيام :( چون بابای امير علی نيست تهران ، میرم خونه مامان اینا ، خیلی دوره به دانشگاه !! ، ... حالا اگه امدم خودم پیدات میکنم ، هم اسمتو میدونم هم فامیلی ات رو

بهار

بابا دختر تو چرا هی را به را پستهات رو پاک می کنی؟!!

نیما

نه بابا من می دونم، داری توجیه می کنی، پسر خوبیه. قبول کن

shahrokh

1- اون اواخر خسته شده بودم از دانشگاه... ولی بعدها خییییییییییییییلی دلم تنگ شد براش... 2- خیلی طبیعیه... تعداد کمتر افراد و تعداد کمتر ساعات درسی و با هم بودنهای کمتر... ضمن اینکه اغلب درگیر کاری هستند و درس رتبه دوم اهمیت رو پیدا می کنه برای افراد... باز دخترا راحت تر می تونن اشنا بشن! 3-عیدش هم رسید و فکر نمی کنم سرافکندگی منو رو کسی داشته باشه... 4- کاش توجیه نباشه... واسه راحت کردن خودت... ولی اگه فکر کردن واقعا دیوونه ت می کنه ... مشورت کن... اگه نمیتونی فکر کنم دیگه موقع حواله کردن کارها به خود خداست... یا حق... التماس دعا.

علی سياه سابق

ماه رحمت تمام شد ... رحمت خدا همچنان باقیست عید سعید فطر مبارک ...

مداحی

اوخ اوخ اوخ .... ايت بند ۴ که نوشتی برای منم پيش اومده بود ... ديوونه داشتم ميشدم

ديگه نمی نويسی؟ هه هه