دیشب

خیلی وقته میخوام وبلاگ بنویسم. هر دفعه تصمیم میگیرم بیام و از این اتفاقهای مهم و تاثیر گذار، یک خاطره ای اینجا بگذارم. ولی فرصت نشد.

١. عروسی: انقدر لحظه لحظه ٢١ آذر برام شیرین بود، که دلم میخواد همه ثانیه هاش رو توی ذهنم حک کنم تا هیچ وقت یادم نره که روز عروسی با تمام خستگی های قبلش، چقدر شیرین و به یاد موندنی بود. از دیدن تک تک آدم هایی که توی مراسم بودند خوشحال شدم، حتی اونهایی که اصلا نمیشناختشون. دلم میخواست به همه آدم هایی برای این روز زحمت کشیده بودند بگم که چقدر دوستشون دارم که این لحظات خوب رو برای من درست کردند. روز عروسی در کل یکی از رویایی ترین روزهایی زندگی بود.

٢. خونه: موقعی که داشتم صبح عروسی خونمون رو ترک میکردم برای همیشه، احساس میکردم که دارم یک فرصت بزرگ رو از دست میدم. مهلت من برای استفاده بردن از زندگی با مامان و بابا تموم شده. دیگه کمتر فرصت دارم تا بتونم در کنارشون باشم و زحماتشون رو جبران کنم. اما در مقابل، خونه خودمون رو هم با تمام وجود دوست دارم. برای هر یک مترش کلی آدم زحمت کشیدند. میثم و من چند ماه دویدیم تا اینجای دوست داشتنی رو پیدا کردیم. مامان و بابا هر کدوم از وسایل خونه رو با عشق خریدن و برای هر کدومش کلی وقت گذاشتن. وقتی که حتی من حوصله صرف کردن برای خرید وسایل خونه خودم نداشتم. در کنار اونها زینب و مریم و مامان و بابای میثم و همه آدم های دیگه . همه اینها باعث شده که توی این خونه احساس کنم که در بهترین و آروم ترین جای دنیا هستم.

٣. دیشب: دیشب، ١٣ دی ، بیست و پنجمین سال تولد من و اولین تولد در کنار تو بود. هیچ وقت فکر نمیکردم این شب رو برام انقدر رویایی درست کنی. انقدر از دیدن اون قلب های قرمز شاد شدم و به وجد آمدم که دیگه برام مهم نبود که قراره به چی برسند که البته رسیدند به بهترین چیزی که اصلا فکرش رو  هم نمیکردم. مهربونم، ازت ممنونم که انقدر خوبی قلب

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام عروس خانم[لبخند]میبینم که عروسیت دعوت نشدیم!![عینک][زبان]...انشالله که زیر سایه حق خوشبخت و سربلند و سلامت باشی عزیزم[قلب].....این مورد خونه بدجور در مورد منم صدق میکرد.دل کندن از خونه واقعا سخت بود...یاد اون روزا انداختی منو خلاصه[لبخند]

تلخون

جیگی جان خیلی وقته نیومده بودم اینجا [چشمک] هر بار هم که اومدم غیر فعال بودی . ذوق زده شدم که کامنتت بازه [نیشخند][نیشخند][نیشخند] این یعنی 3 تا ذوق !

سلمان

سلام. یه زمانی بود که هر کی اولین نظر رو میداد می نوشت : اول!! اما الان دیگه اون وبلاگهای قدیمی داره خاک میخوره ! راستی! تبریک. (همه اين چيزهاي خوبي رو كه نوشتيد ميگم.)

زینب

سلام. نظرات رو تازه باز کردی؟!

ساکت

داشتم نظرات رو نگاه می کردم ببینم من قبلاَ این مطلب رو خوندم و تیریک گفتم یا نه ... ظاهراَ تبریک نگفتم! امیدوارم زندگی مشترکتون پر از عشق و شادس و سلامتی باشه.

کیمیا

سلام.منم به نوبه خودم ازدواجتون رو بهتون تبریک میگم.امیدورام همیشه شاد و سلامت و خوشبخت در کنار هم زندگی آرومی رو داشته باشید.سلام به خواهرتون هم برسونید

بارون

سلام بعد از مدت ها! تبریک می گم عزیزم... ایشالله خوشبخت بشی و در کنار کسی که معلومه خیلی دوستش داری عاشقانه تا ابد زندگی کنی.[قلب]

zahra azimi

سلام زهرا جون ميدونم دير شده ولي ازدواجتو بهت تبريك ميگم اميدوارم خوشبخت بشي[قلب.ميدونم خيلي سخته از پدر مادر جدا شد [گریه]برام دعا كن تا به اوني كه دوست دارم برسم[لبخند]اسمشم پارساست از همين جا ميگم دوست دارم

zahra azimi

سلام عروس خانم اميدوارم خوشبخت بشي زهرا جون برام دعا كن تا به اوني كه دوسش دارم برسم[گل]