لحظه لحظه های زندگی

دینا خیلی زود داره بزرگ میشه, روزهای کودکی ایش داره میگذره و من دلم میخواد لحظه لحظه اش رو ثبت کنم, ثانیه ثانیه اش رو متوقف کنم و لذت ببرم. دلم نمیخواد روزها بگذرند و متاسفانه همیشه وقتی دلت نمیخواد روزها بگذرند, خیلی زود میگذرند.

همش توی خونه دنبال من راه میره و هر چند دقیقه یک بار یک مامان میگه, حرفام رو گوش میکنه و کارهایی که میگم انجام میده و من کیف میکنم, بهش میگم برو سفره بنداز, خودش در کشو رو باز میکنه, سفره رو در میاره و میره تا محلی که باید پهنش اش کنه, بعد منو صدا میکنه که بیام کمک اش و من غش میکنم براش! 1000 بار هم این صحنه  رو ببینم, سیر نمیشم.

خوشحالم  که پیشش هستم, خوشحالم که این روزهای بچگی دینا رو با خستگی سر کار رفتن طی نمیکنم. خوشحالم که دارم از ثانیه هامون لذت میبرم. هرچند که قصد دارم به زودی هفته ای دو روز برم سر کار و خدا رو شکر با موافقت سر کار, فعلا کارها رو تو خونه انجام میدم. اما همین که با دینا هستم برام از همه چیز با ارزش تره,

پی نوشت: دینا الان یک سال و 5 ماهشه, هنوز حرف نمیزنه ولی کلمه های زیادی میگه, هر چیزی که فکرش رو بکنید میفهمه و من تاحالا نشده چیزی بهش بگم و منظور م رو متوجه نشه. کلا آدم بعضی وقتها شاخ درمیاره که بچه ها بعضی چیزها رو از کجا یاد گرفتند در حالیکه اولین باره بهشون میگی. هر روزش یک روز جدیده با پر از حس های جدید و خلاصه فوق العاده است! :-)

/ 0 نظر / 34 بازدید