من بیرونی

توی سالهای زندگی با خیلی آدمهایی برخورد کردم که از رفتارهاشون به نظرم آمده دارند خودشون رو میگیرند، یا اینکه مثلا طرف آدم خیلی مهمیه که به حرفهای ما اهمیت نمیده و چیزهایی که برای ما مهم هست برای اون مهم نیست. بعضی آدمها برام خیلی دارای احترام بودند از اون جهت که احساس میکردم چون زیاد به بعضی چیزها نمیخندند ، یا زیاد در بعضی جمع ها حاضر نمیشند، یعنی که یک جورهایی آدم های مهمی هستند. این خصوصیت در مورد بعضی ها برام یه خصوصیت منفی بود و برای بعضی ها مثبت. یعنی بعضی ها رو دارای احترام میدونستم و بعضی ها رو هم فکر میکردم که دارند خودشون رو میگیرند و برای همین زیاد ازشون خوشم نمیومد.

حالا برام جالبه که احساس میکنم خودم برای خیلی آدمهای جدیدی که وارد زندگیم میشند از دور انگار این شخصیت رو دارم. در صورتی که خودم میدونم که این طوری نیست. یعنی خیلی ها فکر میکنند که من به خیلی چیزها اهمیت نمیدم، از بالا نگاه میکنم به بقیه یا ترجیح میدم با خیلی ها قاطی نشم، ولی در صورتی که خودم میدونم که علتش خیلی چیزهاست غیر از غرور. مثلا مطمئنم که خیلی از همکارهای خانم محل کارمون به من این دید رو دارند. حالا مثبت یا منفی اش رو نمیدونم ولی شنیدم که اینطوری در موردم فکر میکنند، در صورتی که مثلا اگر من باهاشون قاطی نمیشم به خاطر این نیست که از بالا نگاه میکنم، بلکه پیش نیامده، یا حوصله نداشتم یا هر چیز دیگه ای جز غرور ( چه غرور مثبت و چه منفی).

این موضوع واقعا برام جالبه، من فوق العاده آدم ساده و مهربونی هستم (عینک)، ولی مطمئنم که خیلی ها فکر میکنند که من براشون اهمیت قائل نیستم و یا چیزهایی که اونها دارند برای من بی ارزشه. در واقع انگار من بیرونی ایم با من درونی ایم متفاوت شده. البته از این موضوع ناراحت نیستما، خوشحال هم نیستم، فقط برام جالبه، واکنش هام به اتفاقات بیرونی برام جالبه، که دقیقا در برخورد با آدم های جدید ( و نه دوستان قدیمی) شبیه کسایی شدم که خودم همیشه حس میکردم باید فاصله ام رو باهاشون حفظ کنم حالا یا به واسطه احترامی که براشون قائلم و یا به واسطه اینکه فکر میکنم مغرورند و خودشون رو بالاتر میدونند!

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهیل

دقیقا میفهمم چی میگی. من هم برام این قضیه اتفاق افتاده و میافته... هنوز هم علت اصلی اش رو نتونستم پیدا کنم، و دقیقا نه خوشحالم ازش و نه ناراحت! شاد باشی

نگار

بعد از هزارسال یاد اینجا افتادم و وقتی دیدم یه پست نه چندان کهنه داره خیلی خوشحال شدم. چقدم عوض شدی زهرا. خیلی هم خوب البته :) و البته عوض هم بهتره نگم. چون ادامه همونی. باید بگم ادامه داری‘ ادامه داده شدی‘ دراز شدی :)))) اینجوری بهتره. ها ها

کیمیا

بازم بعد از مدتها اومدم وبلاگ شما رو خوندم.اینکه شما فرد مهربونی شاید باشید این خوبه اما دیگران همیشه تو روابط باید نظر بدن .ادامه تحصیل خیی خوبه بخونید.زندگی دانشجویی پر از تحرک و پویایی هستش .الان که بعد از 5 سال دوباره مشغول درس شدم دوباره دارم میفهمم دوران دانشجویی یه چیز دیگه اس و تا آدم توش نباشه درک نمیکنه.وبلاگم رو آپدیت نکردم.زحمت اومدن نکشید.هرجا هستید براتون آرزوی سلامتی و موفیت دارم به خانواده و خواهرتون هم سلام برسونید.

سلمان

سلام. ستونی در دنیای اقتصاد خواندم با نامی آشنا ! اگر وقت داشتید و قلمی هم برای نشریه ما به کار اندازید مزید امتنان خواهد بود ! (به عمرم اینجوری کامنت نذاشته بودم [خرخون] )

مصطفی

با سلام و احترام شما انگرود ی هستین دیگه؟!! دومین باره وقتی انگرود سرچ میکنم میام اینجا

زینب

ببین هی می گم همه جا برو، همه جا بیا ... تا گربه شاخت نزنه!

یاس حسینیه

اومدم یه چی بنویسم کامنت سلمانو خوندم دل درد گرفتم از خنده! حرف خودمم یادم رفت.

یاس حسینیه

اومدم یه چی بنویسم کامنت سلمانو خوندم دل درد گرفتم از خنده! حرف خودمم یادم رفت.

سایموند

بله، خوشحال میشم که میبینم دوستان قدیمی اینقدر کارشون درسته همیشه موفق و موفق تر باشید

من دروغین

سلام،نمی دونم شما من رو یادتون هست یا نه ... اما من بعد از مدتها هوای اینجا و روزهای قدیم رو کردم ... البته یه چند وقتیه منم دارم دوباره می نویسم ...