دفتر خاطرات-دوستان

دقیقا نمیدونم چه دلیلی باعث شده که من در این اوج امتحانات و تحویل پروژه ها  تا این وقت شب مشغول خونه تکونی اتاقم با حواشی بسیار زیاد باشم ، فقط میدونم که الان ۴-۵ ساعته که دارم کمدم رو تمیز میکنم و هر دفتر یا کتابی رو که برمیدارم اول ۱ ساعت میخونمش و بعد میذارمش یه جای دیگه!...چه چیزهای جالبی هم پیدا کردم ، جالبتر از همه نامه نگاری های دوران راهنمایی و دبیرستان که بیشتر از همه نامه های عارفه بود و بعد هم ۳ تا دفتر از زیر تختم بیرون آوردم که دقیقا عین فیلم ها روی هر کدومشون کلی خاک نشسته بود.اینها دفتر خاطرات های من برای بیشتر  از ۱۰ سال پیش اند که البته بیشتر نوشته هاش مال همون سالهاست و شاید در ۵ سال اخیر۵  نوشته بیشتر نداشته باشه!...این اتاق تکونی منو با خودش برد به ۱۰ سال پیش و مرور همه خاطرات گذشته و اینکه توی این ده سال چه دوست هایی داشتم و با چه آدم هایی بودم که الان هنوز خیلی هاشون هستند و خیلی هاشون هم نه!

آدم توی زندگی ، توی دوره های مختلف با خیلی ها دوست میشه و بعدشم این دوستی ها تموم میشه ، با بعضی ها هم تا آخر هست ولی دیگه راهشون از هم جدا میشه ، بچه ها تا وقتی که مدرسه میرند معمولا راهشون باهم یکیه ، دغدغه ها و مشکلات و همه چی!...ولی وقتی بعد از چند سال با دوستای قدیمت میشینی میبینی که چقدر باهم فرق کردین.چند روز پیش رفته بودم خونه یکی از بچه های دبیرستان ، به مناسبت به دنیا آمدن بچه اش، احساس میکردم خیلی از هم دور شدیم ، ولی با این حال دوست داشتم رابطه ام رو با همشون ادامه بدم ، حالا دوستا به کنار ، یه چند وقتیه که حس میکنم من و مرضیه هم حسابی راهمون از هم جدا شده ، یعنی الان جدا نشده ، شاید ۲-۳ سال پیش هر کدوممون اول ۲ راه جدا وایساده بودیم و الان چون مقداری از راهمون رو طی کردیم و فاصله ها بیشتر شده ، تازه میفهمیم که چقدر دوریم از هم! فکر میکنم ۲۰-۲۵ سال دیگه توی ۲ تا عالم دیگه زندگی کنیم .اونوقت چقدر غم انگیز میتونه باشه که کسی که اینقدر زیاد دوستش دارم ، بخواد انقدر از من دور باشه!

من اصلا فقط به این نیت امده بودم آپدیت کنم که بگم دلم خیلی هوای عارفه رو کرده!...عارفه بهرین دوست دوران راهنمایی من بود و هنوز هم بهترین دوسته!...بهترین دوستی که نزدیک ۱ ساله ندیدمش و رابطه مون فقط در حد اس ام اس حفظ مونده. من و عارفه از اول دبیرستان راهمون از هم جدا شده بود ولی همیشه برای هم نامه مینوشتیم و تاریخ آخرین نامه ای که از عارفه دارم برای سال ۸۳ است.جالبیه دوستی من با عارفه اینه که با اینکه همیشه دغدغه هامون ، افکارمون ، نگاهمون به زندگی و دین و آینده  و همه چیزمون باهم فرق داشته ولی هنوز که هنوزه ، بعد از این همه سال و این دوستی کمرنگ ، عارفه جزو معدود کساییه که هر وقت ببینمش میتونم تمام حرفای دلم رو بهش بزنم.خودم هنوز کشف نکردم که من با این چینی تنهایی محکم ، چطور انقدر راحت میتونم به عارفه همه چیز رو بگم!....دلم خیلی خیلی برات تنگ شده عزیزیم!

فاطمه ، هدیه ۴ سال تحصیل من توی دانشگاه تهرانه !... روز اول دانشگاه ها که من مشهد بودم از امام رضا خواستم که توی این دانشگاه دوستای خوبی پیدا کنم و فکر میکنم که فاطمه همون دوست خوبه خواسته شده است.خیلی خوشحالم که راهمون اصلا از هم جدا نیست و احتمال زیادی میدم که هر روز به هم نزدیک تر بشیم و در ادامه راه به هم کمک کنیم  ، فکر کنم همون قدر که تو برای من ارزش داری منم برای تو ارزش دارم ، مگه نه؟

دفتر خاطراتم رو که میخوندم ، توی دوران راهنمایی ، همش از زینب بد گفتم  ! اصلا واسه همین چیزاست که بعضی وقتا هوس میکنم این ۳ تا دفتر رو بندازم دور!...دختر ها توی دوران راهنمایی روانی ترین و غیر قابل تحمل ترین موجودات روی کره زمین اند. زینب برای من بهترین دوسته.خیلی خیلی بیشتر از یک خواهر ، من همیشه میدونستم که خیلی دوستش دارم، ولی از اون شب که خواب دیدم مرده و توی خواب انقدر جیغ زدم که فرداش گلوم درد گرفت() ، فهمیدم که خیلی خیلی زیاد دوستش دارم ! و البته خیلی زیاد هم خوشحالم که راهمون از هم جدا که نشده هیچ ، هر روز به هم نزدیک تر هم میشه !

چی شد که من نشستم از دوستام نوشتم؟ خوندن دفتر خاطراتم منو هوایی کرد! با خودم گفتم امشب توی دفتم مینویسم ، که سر از اینجا درآوردم....این وبلاگ شده هووی دفتر خاطرات!

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
من ِ دروغين!

من از اول راهنمايی می نويشتم هنوزم نذاشتم سرش هوو بياد اين وبلاگ فقط صيغه است،دایمی نیست!!! ... دوران راهنمایی رو خوب اومدی چقدر فکر میکردیم بزرگیم و عاقل! ... دوستای قدیمی چقدر عزیزن ...

مرضيه

تو ام چه جو گرفتتا! کجا ما همينطور راهمون داره از هم دور تر می شه؟اگه بخوای اينطوری حساب کنی که همه راهشون از هم خيلی دوره.من که همچنان تو رو خيلی به خودم نزديک می دونم. تو ام از اين جو بيا بيرون لطفاْ

زهرا

نخيرم ، متاسفانه اصلا جو نيست ...من الان ۱ سالی هست که اين حس رو دارم نسبت به خودمون! آدم ۱ سال که توی جو نميمونه !

shahrokh

منی که از دیدن عکسای قدیمی که خودم یک جزئشم دلم میگیره اگه بخوام دفتر خاطراتم رو بخونم که خودم به وجود آورنده ش هستم حتما می ترکم!! کاش ملت قدر دوستیهاشون می دوستن... کاش می دونستیم که غیر از دوست داشتن هیچ چیزی نیست که ما به خاطرش به دنیا اومده باشیم...

کيميا

ايشااله راهتون همچنان با هم باقی بمونه و روز به رو ز به هم نزديک تر بشيد که هميشه گفتن دوست خوب از خواهر و برادر به آدم نزديک تره

بهار

منم نامه هایی که با المیرا دوران دبستان و راهنمایی رد و بدل میکردیمو هنوز دارم. اوووووووه! همینطور دفتر خاطراتم. وقتی میذارم جلومو میخونمشون هزار تا خاطره میان جلو چشم...جدی خیلی خوبه که دوستای خوب تا این حد نزدیک داری که بتونی باهاش حرف دلتو بزنی.قدرشونو بدون

ساکت

"اینها دفتر خاطرات های من برای بیشتر از ۱۰ سال پیش اند... این اتاق تکونی منو با خودش برد به ۱۰ سال پیش و مرور همه خاطرات گذشته ... آدم توی زندگی ، توی دوره های مختلف با خیلی ها دوست میشه و بعدشم این دوستی ها تموم میشه ... " حرفهای آدم بزرگونه!

زینب

میگم چه خوب شد که خواب دیدی مردم، یه کم بیشتر قدرمو می دونی ... اما من با اینکه این خواب بد رو برات ندیدم ( و امیدورام هیچ وقت در زندگیم ، نه در خواب و نه در بیداری ببینم) همیشه و همیشه می دونم که خیلی دوست دارم .... ( الان بقیه می گن ... بوووووع)