دینا

1-امروز بالاخره بعد از حدود 10 ماه فرصتی شد تا به این وبلاگ سر بزنم. هرچند هنوز مطمئن نیستم که این متن بتونه میشه و دکمه ارسال رو میزنم یا این یکی هم ممکنه به سرنوشت نافرجام چند متن قبلی دیگه که تا نصفه نوشتم و وسطش کاری پیش آمده ورهاش  کردم, دچار بشه. نه که تو این 10 ماه من هیچ وقت آزادی نداشته باشم. ولی وقت آزادی که نوبت به وبلاگ نویسی برسه نداشتم.  وقت های آزاد اکثرا صرف خوابیدن شدند, یا مهمونی و پارک و  کلا درخدمت خانواده بودن  شدند. امروز ولی یک اتفاق نادر افتاد و اون هم من بیکار روی مبل نشسته بودم و با خودم گفتم حالا چی کار کنم؟ این شد که آمدم سراغ وبلاگ!  این اتفاق نادر رو البته مدیون تمام شدن امتحانا در دو روز پیش هستم!

2- توی این ده ماه همیشه دلم میخواست بیام اینجا و از دینا بنویسم! میخواستم آمدن دختر عزیزم به زندگیم رو هم توی این وبلاگ ثبت کنم و از حس قشنگ مادرانه بنویسم. حس قشنگی که هم جدیده و غیر جدید. انگار یه عمره باهاش بودی و اصلا تو رو از اول مادر ساختند و از طرفی هم لحظاتی رو تجربه میکنی که هیچ وقت قبلا نداشتی. دینای خوب و دوست داشتنی من 15 فروردین 92 به دنیا آمد و از اون روز به بعد پر رنگ ترین بخش زندگی ما شده. آمده و با خودش یه شور و نشاط جدیدی به زندگی آورده. خنده های قشنگش و اون لبش که خدا روشکر همیشه به خنده باز میشه, تمام زندگی رو پر از شیرینی میکنه. نمیتونم اصلا حس داشتن دینا, حس مادر شدن و این تغییر بزرگ که نه این زیر و رو شدن زندگی رو توی چند سطر بنویسم. اگر بخوام ادامه بدم همین جور باید بنویسم!

3- یک حس جدید که اوایل دنیا آمدن دینا در من به وجود آمده بود و الان دیگه تقریبا شده بخشی از زندگیم اینه که با دنیا آمدن دینا و مادر شدن من احساس میکنم که هیچ وقت نباید کم بیارم! در کل توی زندگی من دیگه اجازه ندارم که کم بیارم یا خسته بشم چون یک نفر هست که برای ثانیه ثانیه اش به من نیاز داره! البته اون موقع ها که نوزاد بود این نیاز ثانبه به ثانیه اش رو بیشتر حس میکردم. ولی در هر صورت احساس میکنم که همیشه باید باشم و سالم و قوی هم باشم, چون برای دینا, مادر همین یه دونه است. مادر کسی که آدم تا ابد الدهر بهش نیاز داره و بنابراین من هیچ وقت نباید کم بیارم, چون برای دینا تکرار نمیشم و همین یه دونه ام, پس باید بهترین باشم! این حس اون اوایل وقتی خیلی خسته میشدم و میخواستم خودم رو وادار کنم که خسته نباشم, برام سخت بود. ولی الان دیگه بخشی از زندگی ایم شده! خدا کنه که بتونم از عهده اش بر بیام. به نظر من مادر همه چیز خونه است. وقتی مادر خونه مریضه یا خسته است, تمام خونه خسته است. من که خودم همیشه نشاطم به نشاط مادرم وابسته بود. از دید فرزند خونه, باید مادر یه انسان قوی و خستگی ناپذیر باشه که هیچ وقت کم نمیاره و همیشه قابل تکیه است.

4- این ترم دانشگاه با وجود دینا سپری شد و خدا رو شکر انگار که خیلی هم بد سپری نشده! امیدوارم که جواب نمره ها همین رو تأیید کنه. درس خوندن با بچه سخته, ولی با کمک خدا و مامانم و میثم, سپری شد خدا رو شکر و امروز اگر ازم بپرسی درس خوندن با بچه چطوره, میگم که خیلی سخت نیست و میگذره!

5- در مورد سر کار, فعلا که خدا رو شکر بنده 10 ماهه که در مرخصی به سر میبرم! تا ببینیم برای بقیه اش چی پیش میاد!

/ 3 نظر / 28 بازدید
غزاله

سلام زهرا جوووووون. خوشحالم كه دوباره نوشتي. آخه من نوشته هاي تو رو خيلي دوست دارم. اين نجمه كه كلا وبلاگ رو گذاشته كنار. [متفکر] وااااي دختر كوچولوت چطوره؟ حتما حسابي باهاش سرگرمي. من مطمئنم تو از پس همه كارها به خوبي برمياي چون دختر خيلي توانمند و موفق و زرنگي هستي. من فكر مي كنم دينا وقتي بزرگ بشه بهت افتخار كنه

م

توي كالسكه اش توي مشهد ديدمش، حتما اولين زيارتش بوده! عجب دنيايي كوچيكي هست! انشالله كه از صالحين باشند!

فاطمه

سلام زهرا خوبی؟ منم تصمیم گرفتم وبلاگم رو دوباره راه بندازم.ببینم یشه یا نه. ماشالله دخترت خیلی نازه. حسابی خوردنی و نمکی و خوشگله. حسابی بچلونش از قول من:**** نوشته هات رو خیلی دوست دارم. کاش بیشتر بنویسی. اما دلیل وقت نکردنت کاملا درک میکنم. منم دچارشم :)