شکر

این روزا که جواب های کنکور دوست هام آمده وهیچ کدومشون اون چیزی نشدند که حقشون بوده ، شدیدا یاد کنکور لیسانس خودم افتادم.یه تجربه به ظاهر تلخ اون روزها منجر به کلی تجربه های شیرین بعدش شد.واسه همین بعد از اون هر موقع چیزی رو به خدا سپردم و خودم هم براش کلی تلاش کردم ولی اونی نشده که خودم میخوام ، سعی میکنم زیاد ناراحت نشم.البته واقعا کار سختیه که اون موقع آدم راضی باشه ، نمیدونم چرا ماها آدم نمیشیم و نمیفهمیم که خدا خیلی بهتر میدونه که صلاح چیه......حالا جدای از کنکور و این حرفا:  خدایا از صمیم قلب از لطف خیلی بزرگی که پارسال تابستون در حق من کردی ازت ممنونم ، این دفعه دیگه واقعا قول میدم یادم بمونه که اون چیزی که تو پیاده میکنی بهترینه و من حق غر زدن ندارم.

به مناسبت سالگرد جشن فارغ التحصیلی ، با دوستام قرار گذاشته بودیم که بریم دانشگاه.جالب بود که زیاد احساس دلتنگی نداشتم برای دانشگاه ، یعنی این دانشگاه جدید به اندازه کافی وقتم رو پر کرده که دیگه به دانشگاه تهران فکر نکنم.نمیتونم تصور کنم روزی که دانشجو نباشم چه جوری میشه!....ولی بر عکس خود دانشگاه ، وقتی دوستام رو دیدم تازه فهمیدم که چقدر دلم براشون تنگ شده ، برای اینکه با هم بشینیم توی حیاط و چرت و پرت بگیم و بخندیم ، برای اینکه خیلی راحت بتونم حرفام رو بزنم . با اینکه اینجا توی دانشگاه شریف هم دوستای خوبی دارم و واقعا دوستشون دارم ،ولی ظاهرا دوستای دوران جونی یه چیز دیگه اند ;-)

/ 0 نظر / 9 بازدید