شش نکته

١. سر کارم. این اولین باریست که از سر کار وبلاگ مینویسم. اینجا وبلاگ نویسی برایم یک کار خلاف شرع محسوب می‌شود، مثل انجام دادن پایان‌نامه. ممکن است مدتها بنشینم و خبر بخوانم، اما تا میخواهم بروم سر پایان‌نامه، احساس می‌کنم دارم از وقت کار برای امورات شخصی استفاده می‌کنم.

٢. سه ماه دیگر، می‌شود یکسال که دارم میایم سرکار. جالب است که من از همان اول که فهمیدم اقتصاد چیست، هر کس که میپرسید میخواهی چه کاره شوی، میگفتم یک کار پژوهشی! مثلا دوست دارم در .... کار کنم. حالا دقیقا همان شده. نه ماه است که در همان پژوهشکده ای که همیشه دوست داشتم دارم کار میکنم و یادم رفته است که اینجا روزی برایم آرزو بوده! مثل تمام داشته های امروزم، که روزی برایم آرزو بوده و من فراموششان کردم.

٣ پایان نامه شده است قوز بالا قوز. یک روزی تمام میشود بلاخره ولی پدرم را درآورده است. هر چند که موضوع پایان نامه و استاد راهنمایم را خیلی دوست دارم.

۴. این روزها، بچه های دانشکده شور و حال خاصی دارند. جواب پذیرش ها آمده است و فعلا همه دنبال وقت ویزا هستند. خوشحالند و میروند به دنبال یک زندگی جدید. بیشتر آمریکا، بعضی کانادا و گاه گاهی هم اروپا!... میروند آمریکا و حداقل تا ۵ سال دیگر نمیتوانند از آنجا خارج شوند و حتی نمیتوانند مادر و پدرهایشان را ببینند. فرآیند جالب و عجیبی شده است. یک چیزی که تقریبا خارج از عهده توست. مثل آن موقع که دبیرستان تمام می‌شود و کار بعدیت کنکور است، الان هم فوق لیسانس تمام می‌شود و مرحله بعدی چه بخواهی و چه نخواهی، اپلای است.

۵. این روزهای بعد از انتخابات، این واقعیت، دو دستگی آدم‌ها، باعث شده است که ندانی آینده چه خواهد شد. گروه‌های پر از افراط و تفریط باعث می‌شود که ندانی واقعا سهم تو چیست و چه کاره‌ای. من در این میان تنها میدانم که نباید آرام نشست و دید که این مملکت هر روز بدتر از دیروز پیش می‌رود. حالم از همه این‌وری ها و آن‌وری ها بهم می‌خورد!!

۶. این روزها مدام یاد چنین روزهایی در سال گذشته میافتم. یاد آن روزها که تو تازه آمده بودی در زندگی من و چه غربیه دوست داشتنی ای بودی. عزیز ترین غربیه دنیا که هر لحظه بودنت برای من پر از احساسات تازه و جدید بود. حالا بعد از گذشت یکسال شده ای آشناترین. عزیز ترین و دوست‌داشتنی ترین آشنای دنیا.

/ 9 نظر / 6 بازدید
دینا

سلام عروس خانم خوب و خوشی ؟ میبینم که حسابی مشغول کار و زندگی شدی [چشمک] امروز دلم هوا کرده بود گفتم بیام یسر به وبلاگت بزنم . امیدوارم همیشه در کنار آقا میثم خوش و سلامت باشی و در همه مراحل زندگیتون موفق باشین.

سایموند

اينو که گفتين، عذاب وجدان گرفتم! يعنی يه جورايی فهميدم که چرا خودم و خيلي از بچه ها وبلاگ نمينويسيم ... D:

تلخون

وبلاگت همیشه منو یاد سال اول میندازه که از هر فرصتی استفاده میکردی که به وبلاگت سر بزنی [نیشخند]

تلخون

"حالم از همه این‌وری ها و آن‌وری ها بهم می‌خورد!!" یعنی با این جمله ات موافقم اساسی !

مرضیه

اصلاَ عادت نداشتم به این سبکی نوشتنت. کاملا اومدم که محاوره صمیمی ازت بخونم. چقدر خوشحالم که به آرزوهات رسیدی. هم کاری و هم شخصی.

منتظر

سلام. البته شايد منظورتون از اينكه حالتون از دو طرف بهم ميخوره افراطها و زياده رويهاي باشد نه بيان مطلب و ايستادگي براي رسيدن به حق!! موفق باشيد ....

زینب

اگه به استاد عزیزم نگفتم که سر کار وبلاگ می نویسی!!! تازه می دونی بعدش چی می گم؟ می گم یه نفر هست خیلی علاقمند و .... [نیشخند][خنده]

سلمان

سلام. يعني من الان دارم گناه ميكنم؟ نكنه ماه رمضان هم با اين كار، روزه ام باطل ميشه ؟ در مورد اين سياست كوفتي هم كه به شدت چوبش تو سرمون داره ميخوره از رفيق و نارفيق. خدا باعث و بانيش رو هدايت كنه انشالله !! هدايت هم نشد، بده به لولو ببرتش انشالله

نیلوفر

کجایی زهرا؟ من دارم تلاش می کنم بچه ها رو برگردونم! بیا بنویس دختر جون!