زندگی در جریان است

یکسال میشه که توی این وبلاگ خوبم ننوشتم. فیس بوک و اینستا و هزار تا شبکه اجتماعی دیگه باعث شده وبلاگ دور بیافته. هرچند به نظرم اینجا از همه شون دنج تره و بهتره و تا الان 12 سال از خاطرات من رو ثبت کرده. 12 سال جوانی یعنی از 18 سالگی تا امروز که سی سالگی هست. بنابراین جای مهمیه که مهمترین سالهای زندگی رو ثبت کرده. دوست دارم نگهش دارم و توش بنویسم.

دینای من بزرگ شده؛ 2 سال و 5 ماه. خودش هرچقدر بزرگتر میشه عشق اش هم باهاش بزرگ تر میشه؛ منم هر روز و هر لحظه دلم میخوام دستم رو بگذار رو دکمه پاوز و نگه اش دارم توی همین لحظه ای که هست. چقدر زود میگذره این روزهای قشنگ دینایی. حرف میزنه و بازی میکنه و شعر میخونه و وقتی ذوق میکنه جیغ میزنه و گاهی هم غر میزنه. منم عشق میکنم و عشق میکنم و عشق میکنم و گاهی هم عصبانی میشم و بعدش به خودم قول میدم دیگه عصبانی نشم.

دو روز در هفته میرم سر کار که واقعا ازش راضی ام. عالیه این دو روز؛ نه بیشتر و نه کمتر. دو روز میرم تا حس نکنم از کار عقب افتادم. تو فضای کار و محیط کار و اینا باشم و هر از گاهی بقیه کارم رو خونه انجام میدم. یه روزایی سرم زیادی شلوغه. مثل همین روزها که قرار بود امروز آزمون جامع باشه و من از اول مرداد به شدت درگیرش بودم (که البته جامع افتاد به اسفند)؛ دو روز در هفته سر کار بود، به اضافه دو تا مقاله که با افراد دیگه شریک بودم و باید طبق قولی که میدادم تمومش میکردم. روزهای شلوغ وقتی خیلی پشت سر هم و شلوغ میشند، خسته کننده میشند. مثل همین بازه اخیر از مرداد تا الان؛ آدم آستانه تحملش کم میشه؛ با دینا کمتر میرسم بازی کنم و همه عالم و آدم رو خوشبخت تر از خودم میدونم. ولی دیگه بعد از سپری کردن دوره های شلوغ متعدد؛ فهمیدم که همین روزهای شلوغ هستند که روزهای فراغت رو شیرین میکنند و در مجموع احساس رضایت از زندگی رو بالا میبرند. الان توی یک هفته استراحت پس از اون دوره سخت مرداد تا الان بودم، صبح ها میخوابیدم و این خواب صبحگاهی یه لذت عظیم داشت. انرژی جمع کردم برای یک دوره شلوغ دیگه از امروز.

دلم میخواد هی از دینا بگم ولی نمیدونم چی بگم. دینا شخصیت جالبی داره؛ شخصیت مستقلی داره؛ با شرایط کنار میاد. مثلا وقتی میدونه مجبوره جایی بدون من بمونه؛‌دیگه میمونه،‌ اولش به من میگه نرو؛ وقتی میبینه راهی نیست؛ دیگه با شرایط کنار میاد. وقتی یه مدت من درس داشته باشم و هی با میثم بره بیرون؛ به جای اینکه بیشتر به من بچسبه؛ هی میگه : مامان شما بمون خونه، شما رو با خودمون نمیبریم!! حتی وقتی من بخوام باهاشون برم هم همینو میگه. یعنی به نظر خودم یه جورایی واکنش معکوس نشون میده. دینا در یک کلام عالیه!! از نظر من عالیه. شاید یکی دیگه که ببینه نظرش این نباشه؛ ولی من فکر میکنم خدا بچه ای خوش اخلاق تر؛ مهربون تر؛ قشنگ تر؛ دوست داشتنی تر، با شخصیت تر و ... از دینا نیافریده!!

/ 0 نظر / 60 بازدید