هدف

1-کلی وقته که هی میام این صفحه رو باز میکنم ، یه کم بهش نگاه میکنم و دوباره میبندمش.

2-سال تحصیلی جدید با شدت هرچه تمام تر شروع شده ، دوباره هر روز کلاس و مقاله خوانی و کوییز و تحویل تمرین و کپی و ... ! به شرطی که برسم همه درس هام رو بخونم ، شکایتی ندارم . بالاخره درس و چیز یاد گرفتن و دانشگاه هم که پر از نشاط جوانیه ! دانشگاه چه تهران و لیسانس باشه ، چه شریف و فوق لیسانس ، بهترین جاییه که آدم میتونه روز های جونی رو توش سپری کنه ، حداقل فکر کنم در مقایسه با توی خونه نشستن یا سرکار رفتن خیلی بهتر باشه!

3-چند وقته که بد جوری قاطی ام ، قبلا هم بودم ولی الان بیشتر شده! نمیدونم دقیقا از زندگی چی میخوام ، نمیدونم این راهی که الان دارم میرم و ظاهرا دوستش دارم و انتخابش کردم ، همونیه که میخوام از زندگی ، یا نه ، گاهی اوقات حس میکنم  خیلی دور شدم از اون اهدافی که دارم ، فکر میکنم من از زندگی اینی رو نمیخوام که الان دارم بدست میارم . مطمئنم زمان که بگذره همه چیز بهتر میشه ،همین طور که الان نسبت به قبل بهتره شده ،  بهتر میفهمم که هدف هام مکمل همدیگه هستند یا در تضاد با هم ، ولی میترسم ! خیلی زیاد میترسم ، آدم هایی رو میبینم که الان 60-70 سال از عمرشون گذشته و خیلی هم آدم های خوبی بودند و هستند ، ولی حسرت آرزوهایی رو میخورند که هیچ وقت بهش نرسیدند.آدم هایی که اگر من با همین سرعتی که الان دارم پیش برم ، عمرا به اونا نرسم! آرزو هام خیلی بزرگند و رسیدن بهشون مستلزم اینه که من امروزم رو اینجوری که هست سپری نکنم ، حداقلش اینکه مطمئن نیستم این طوری که سپری میکنم چه عاقبتی خواهد داشت. یعنی ممکنه که من هم توی 70 سالگی حسرت از دست دادن این روزها -که خودم رو سخت با تمروین و پروژه و مقاله های انگلیسی مشغول کردم و فکر میکنم که خیلی هم مفیدم - بخودم ؟!

4-از وقتی نظر خواهی غیر فعال شده ، خواننده ها هم خیلی کمتر شدند ، جنبه مثبت قضیه اینه که حداقل خودم میدونم که دیگه فقط برای دل خودم مینویسم.

/ 0 نظر / 9 بازدید