اولین سالگرد

من و میثم مانند رسم و رسومات یک خواستگاری سنتی با هم ازدواج کردیم، اما مطمئنم که این فقط یک اتفاق بوده است که من میثم را برای اولین بار در مجلس خواستگاری ببینم. یعنی اگر این اولین دیدار ما جای دیگری بود، مسلما من همان‌جا عاشقش میشدم. مثل همان مجلس خواستگاری که از همان لحظه اول فهمیدم نیمه گمشده‌ام است. میثم واقعا تمام خصوصیات لازم را برای دوست داشته شدن دارد. تازه به نظرم آنقدرها خوب است که نه فقط من، بلکه هرکسی که ببیندش باید جذبش شود. نمیدانم از اعتماد به نفس زیادی است یا واقعیت است که فکر میکنم همه باید تحسینش کنند و وقتی ما دو تا را با هم میبینند با خودشان بگویند " خوش به حالشان عجب زوج خوشبختی".

آن اول ها که خیلی تازه بودیم، فکر میکردم که هیچ وقت با هم دعوایمان نمی‌شود، اما حالا که به نظر خودم قدیمی شده ایم و معدود وقت‌هایی بحث‌مان می‌شود، حتی وقت‌هایی که حسابی از دستش شاکی میشوم که چرا الکی قاطی کرده است، بازهم می‌دانم که بهترین مرد دنیاست. حتی همان موقع‌هایی که قهرم و به‌خودم قول میدهم که نروم منت کشی، میدانم که هیج زنی، مردی به خوبی او ندارد.

این نوشته ها را هم امروز برای دل خودم و برای ثبت در این وبلاگ به بهانه اولین سالگرد ازدواجمان نوشته‌ام. معمولا من اینجا بی پرده حرف میزنم، به دوعلت، اول آنکه تعداد خوانندگان این وبلاگ دیگر مانند سابق نیست و بر خلاف گذشته بیشتر رهگذران به آن سری میزنند و نه آشنایان و دلیل دوم آنکه نوشتن در اینجا نوعی اکتشاف و واکاوی ذهنم برای خودم است، یعنی وقتی اینجا می‌نویسم، بیشتر کلمات همان لحظه از ذهنم خارج می‌شوند و گاهی اوقات برای خودم هم نتایجش جالب است، بنابراین شروع می‌کنم به‌نوشتن تا ببینم چه بیرون می‌آید.

21 آذر یعنی فردا، می‌شود یکسال که ما در یک خانه با هم زندگی میکنم. به تمام معنا از خدایم و بعد از او از شریک زندگیم ممنونم که بهترین‌ها را برای من در این یکسال رقم زده‌اند. امیدوارم که پنجاهمین سالگردمان را در اینجا ثبت کنم.

پی نوشت: اینکه انقدر لحن نوشتنم عوض شده است، دلیلش را نمی‌دانم. اما معمولا وقتی گزارشات اقتصادی می‌نویسم و بیشتر وقتی شروع میکنم مطلبی برای روزنامه نوشتن و بعدش می‌آیم وبلاگ نویسی، لحنم این‌طوری می‌شود. الان احساس میکنم که این مطلب بیشتر به درد روزنامه ‌می‌خورد تا وبلاگ من.

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

مگه جواب تست روانشاسی اتون بالا نبود؟ دیگه دعوا یعنی چی! انشالله به پای هم پیر بشید و همدیگر رو بهشتی کنید.

شاهرخ

خوشحالم زهرا خانوم... امیدوارم همیشه شاد باشی دو قدر خوب بودنتون با هم رو بدونید :)

شاهرخ

[گل]

کیمیا

انگار همين ديروز بود كه تو راه رفتن به جمكران بود كه گفتيد دانشگاه قبول شدين اما هركاري كردم رتبتون رو نگفتيد‌! ايشاله بسلامتي دكتري رو دفاع كنيد.شما هنوز جزو معدود وبلاگ هايي هستيد كه من ميام سر ميزنم.هرچند كه من مدتهاي زيادي هستش كه نرسيدم آپديت كنم.اما گه گاهي ميام نوشته هاي شمارو ميخونم.اميدوارم هميشه تو همه مراحل زندگيتون موفق باشيد.تا فرصت داريد و دو نفره هستيد بخوندي دكتري رو كه بچه بياد ديگه از اين آزادي خبري نيس :)

SAM

meysam ha kolan adamhaye jazabe hastan va zood kashf meshan

مصطفی

آفرین

زینب

نه بابا!!! چه حرفها!!! من که هر وقت شما رو می بینم می گم خدا رو شکر خواهرم هم مثل من خوشبخت شد: دی

!

خیلی خوبه که اینقدر همدیگه رو دوست دارید ولی هیچ وقت اینقدر شادیت رو به کسی وابسته نکن.حتی همسرت.

هانیه

این دقیقا احساسیه که منم نسبت به همسرم دارم، فکر می کنم که اون اینقدر خوب و دوست داشتنیه که همه باید.... که البته همین طور هم هست،هر کس باهاش آشنا می شه عاشقش می شه.ما خیلی کم بحثمون می شه ولی حتی همین وقتا هم تا حالا اون قاطی نکرده و صداش هیچ وقت بلند نشده به سرم، و هیچ وقت بهم بی محلی نکرده.دیروز که ششمین سالگرد ازدواجمونو جشن گرفتیم خوشحال بودیم چون مثل روزای اول عاشق همیم و و واسه هم تازگی داریم،و من خوشحالم که بهترین رو در کنارم دارم