تازه کار

آزمون جامع
نویسنده : زهرا - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳٠
 

دینا و میثم خوابند و این یعنی فرضت طلایی برای درس خوندن، فرصتی که من توش معمولا گوشی رو روی حالت پرواز میگذارم، به تلفن جواب نمیدم و از ثانیه ای هم نمیگذرم. ولی الان سر درد بدی دارم. سر درد که برای من در آشنایی نیست و وقتی بیاد سراغم یعنی واقعا به استراحت احتیاج دارم. هفته دیگه آزمون جامع دارم. اینکه چرا من تو ترم 6 دارم جامع میدم مقوله ایست که 100 درصد تقصیر دانشگاهه که تازه ترم 5 جامع برگزار میکنه و خلاصه منم که یک ترم مرخصی بودم حسابی برنامه هام قاطی و پاتی شده. 

یک پروژه ی کاری داشتم که باید آخر اسفند تحویل بدم، برای همین از اول دی بدون لحظه ای استراحت دارم کار میکنم و درس میخونم. هر روز 6 صبح بلند میشم و واقعا توی این دو ماه به تعداد انگش های دست هم زمان فراغت نداشتم. حالا هفته دیگه روزه موعوده، یعنی آغاز آزمون جامعی هست که تو 4 روز برگزار میشه. خلاصه الان حسابی خسته ام، دارم فکر میکنم شاید جامع آخرین امتحان زندگیم باشه، یعنی دیگه هیچ امتحان جدی نداشته باشم. اونوقت واقعا خلاص میشم. 

دینا گلی مامان یک ماه 16 روز دیگه سه ساله میشه. میخوام از سه سالگی به بعد توی این مهدهای کودک آموزشی ، کلاس های موردی بگذارمش، هر چقدر بزرگتر میشه عزیز تر میشه، و من فکر میکنم اگر دینا رو نداشتم چطوری خستگی درس و امتحان رو تحمل میکردم. 

زدوازده ساله که من این وبلاگ رو دارم و الان واقعا برام حکم یک گنج داره، گنجی که سالهای جوانی من رو ثبت کرده و با همه کانت های زیرش ( که کاش هنوز هم کامنت داشت) خوشبختانه امروز خیلی بهتر از 12 سال پیش هست. امیدوارم دوازده سال دیگه هم بهتر از امروز باشه. 


 
comment نظرات ()
 
زندگی در جریان است
نویسنده : زهرا - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

یکسال میشه که توی این وبلاگ خوبم ننوشتم. فیس بوک و اینستا و هزار تا شبکه اجتماعی دیگه باعث شده وبلاگ دور بیافته. هرچند به نظرم اینجا از همه شون دنج تره و بهتره و تا الان 12 سال از خاطرات من رو ثبت کرده. 12 سال جوانی یعنی از 18 سالگی تا امروز که سی سالگی هست. بنابراین جای مهمیه که مهمترین سالهای زندگی رو ثبت کرده. دوست دارم نگهش دارم و توش بنویسم.

دینای من بزرگ شده؛ 2 سال و 5 ماه. خودش هرچقدر بزرگتر میشه عشق اش هم باهاش بزرگ تر میشه؛ منم هر روز و هر لحظه دلم میخوام دستم رو بگذار رو دکمه پاوز و نگه اش دارم توی همین لحظه ای که هست. چقدر زود میگذره این روزهای قشنگ دینایی. حرف میزنه و بازی میکنه و شعر میخونه و وقتی ذوق میکنه جیغ میزنه و گاهی هم غر میزنه. منم عشق میکنم و عشق میکنم و عشق میکنم و گاهی هم عصبانی میشم و بعدش به خودم قول میدم دیگه عصبانی نشم.

دو روز در هفته میرم سر کار که واقعا ازش راضی ام. عالیه این دو روز؛ نه بیشتر و نه کمتر. دو روز میرم تا حس نکنم از کار عقب افتادم. تو فضای کار و محیط کار و اینا باشم و هر از گاهی بقیه کارم رو خونه انجام میدم. یه روزایی سرم زیادی شلوغه. مثل همین روزها که قرار بود امروز آزمون جامع باشه و من از اول مرداد به شدت درگیرش بودم (که البته جامع افتاد به اسفند)؛ دو روز در هفته سر کار بود، به اضافه دو تا مقاله که با افراد دیگه شریک بودم و باید طبق قولی که میدادم تمومش میکردم. روزهای شلوغ وقتی خیلی پشت سر هم و شلوغ میشند، خسته کننده میشند. مثل همین بازه اخیر از مرداد تا الان؛ آدم آستانه تحملش کم میشه؛ با دینا کمتر میرسم بازی کنم و همه عالم و آدم رو خوشبخت تر از خودم میدونم. ولی دیگه بعد از سپری کردن دوره های شلوغ متعدد؛ فهمیدم که همین روزهای شلوغ هستند که روزهای فراغت رو شیرین میکنند و در مجموع احساس رضایت از زندگی رو بالا میبرند. الان توی یک هفته استراحت پس از اون دوره سخت مرداد تا الان بودم، صبح ها میخوابیدم و این خواب صبحگاهی یه لذت عظیم داشت. انرژی جمع کردم برای یک دوره شلوغ دیگه از امروز.

دلم میخواد هی از دینا بگم ولی نمیدونم چی بگم. دینا شخصیت جالبی داره؛ شخصیت مستقلی داره؛ با شرایط کنار میاد. مثلا وقتی میدونه مجبوره جایی بدون من بمونه؛‌دیگه میمونه،‌ اولش به من میگه نرو؛ وقتی میبینه راهی نیست؛ دیگه با شرایط کنار میاد. وقتی یه مدت من درس داشته باشم و هی با میثم بره بیرون؛ به جای اینکه بیشتر به من بچسبه؛ هی میگه : مامان شما بمون خونه، شما رو با خودمون نمیبریم!! حتی وقتی من بخوام باهاشون برم هم همینو میگه. یعنی به نظر خودم یه جورایی واکنش معکوس نشون میده. دینا در یک کلام عالیه!! از نظر من عالیه. شاید یکی دیگه که ببینه نظرش این نباشه؛ ولی من فکر میکنم خدا بچه ای خوش اخلاق تر؛ مهربون تر؛ قشنگ تر؛ دوست داشتنی تر، با شخصیت تر و ... از دینا نیافریده!!


 
comment نظرات ()
 
لحظه لحظه های زندگی
نویسنده : زهرا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
 

دینا خیلی زود داره بزرگ میشه, روزهای کودکی ایش داره میگذره و من دلم میخواد لحظه لحظه اش رو ثبت کنم, ثانیه ثانیه اش رو متوقف کنم و لذت ببرم. دلم نمیخواد روزها بگذرند و متاسفانه همیشه وقتی دلت نمیخواد روزها بگذرند, خیلی زود میگذرند.

همش توی خونه دنبال من راه میره و هر چند دقیقه یک بار یک مامان میگه, حرفام رو گوش میکنه و کارهایی که میگم انجام میده و من کیف میکنم, بهش میگم برو سفره بنداز, خودش در کشو رو باز میکنه, سفره رو در میاره و میره تا محلی که باید پهنش اش کنه, بعد منو صدا میکنه که بیام کمک اش و من غش میکنم براش! 1000 بار هم این صحنه  رو ببینم, سیر نمیشم.

خوشحالم  که پیشش هستم, خوشحالم که این روزهای بچگی دینا رو با خستگی سر کار رفتن طی نمیکنم. خوشحالم که دارم از ثانیه هامون لذت میبرم. هرچند که قصد دارم به زودی هفته ای دو روز برم سر کار و خدا رو شکر با موافقت سر کار, فعلا کارها رو تو خونه انجام میدم. اما همین که با دینا هستم برام از همه چیز با ارزش تره,

پی نوشت: دینا الان یک سال و 5 ماهشه, هنوز حرف نمیزنه ولی کلمه های زیادی میگه, هر چیزی که فکرش رو بکنید میفهمه و من تاحالا نشده چیزی بهش بگم و منظور م رو متوجه نشه. کلا آدم بعضی وقتها شاخ درمیاره که بچه ها بعضی چیزها رو از کجا یاد گرفتند در حالیکه اولین باره بهشون میگی. هر روزش یک روز جدیده با پر از حس های جدید و خلاصه فوق العاده است! :-)


 
comment نظرات ()
 
دل تنگی
نویسنده : زهرا - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٦
 

ایام امتحانات است و دوباره طبق رسم همیشگی ایام امتحانات آدم میره سراغ کارهایی که عمری نکرده! قدیما شب امتحان رمان میخوندیم, حالا وب گردی میکتیم و این وبلاگ که سال تا سال نوبت بهش نمیرسه, حالا شب امتحانی تبدیل شده به یکی از موارد فرار از درس خوندن!

این ترم حسابی قاطی پاتی ام, درسهایی ترم بهار سال قبل که به خاطر دنیا آمدن دینا مرخصی گرفتم و درسهای ترم بهار امسال رو همه اش رو با هم این ترم گرفتم و همین باعث شده که یک ترم فوق سنگین داشته باشم! واقعا کارهام فشرده و سخته! درسها و تمرین ها و امتحانات و ارائه ها و .... . خلاصه حسابی درگیرم. اگر این ترم به سلامت بگذره, واقعا خدا رو شکر میکنم!

سرکار رفتن رو دوباره شروع کردم. البته به صورت پاره وفت, فعلا یک روز در هفته میرم و کارهام رو خونه انجام میدم. همون یک روز که میرم, دلم پر میکشه برای روزهای کار! برای هر روز بیدار شدن و سر کار رفتن و بعد از ظهر محل کار رو ترک کردن. میزم و کامپیوترم رو دادن به یکی دیگه! دوشنبه که رفته بودم تقاضای تسویه حساب دادم! و بعد از تسویه حساب باید کارت حضور و غیابم و یوزر و پسورد سیتم برید (سیستم اتوماسیون داخلی م.رک.ز پ.ژ.و.ه.ش های م.ج.ل.س) رو تحویل بدم. احساس میکنم دارم همه اون چیزهایی که برای به دست آوردنشون کلی زحمت کشیدم رو از دست میدم! اون موقع ها که به صورت پاره وقت میرفتم مرکز و هنوز کارت آرم دار و دسترسی به سیستم برید نداشتم, یادمه که بین بقیه همکارها احساس خلا میکردم و وقتی که تمام وقت شدم حس خوبی از داشتن کارتم و سایر امور داشتم! حالا انگار از دست دادنش برام سخته! هرچند بودن پیش دینای خوبم به همه اینها میارزه و خودم با میل و رغبت میخوام که پیش دینا باشم و دخترکم صبح که از خواب پامیشه به صورت مامانش لبخند بزنه به جای اینکه صبح به صبح کله سحر آواره خونه این و اون یا مهد کودک بشه. اما در هر صورت دلم برای کار حسابی تنگ شده و از دست دادن چیزهایی که برام عزیز بودن هم برام سخته! امیدوارم حداقل موندم پیش دینا, برای خودم و دینا ثمره خوبی داشته باشه.

دلم حتی برای سرمقاله نوشتن روزنامه د.نیا.ی اق.ت.ص.ا.د هم تنگ شده! کلا با اینکه الان درسها حسابی مشغولم کرده, اما دلم برای سایر مشغولیت هام تنگ شده! حتی برای اون پروژه تمام نشدنی اتاق تهران که توی پست های قبل راجع بهش نوشته بودم.

در کل دلم برای تمام دغدغه های روزهای کار تنگ شده, هرچند که میدونم یک لبخند دینای گلم به همه دنیا میارزه, و بازهم میدونم که روزی دلم برای این روزها, روزهای درس و روزهای کودکی دینا تنگ میشه. میدونم که اگر این روزها رو با دینا نباشم, روزی حتما حسرتش رو میخورم که چه لحظه های شیرینی رو از دست دادم. ایام امتحانات هرچند پر از استرس اند و در اون ایام به عالم و آدم توصیه میکنم که با بچه درس نخونند, اما میدونم که روزی دلم برای همین ایام امتحانات هم تنگ میشه! امیدوارم که در مجموع برایند زندگی طوری باشه که این دلتنگی ها هیچ وقت با حسرت از دست رفتن فرصت ها همراه نباشه!


 
comment نظرات ()
 
دینا
نویسنده : زهرا - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
 

1-امروز بالاخره بعد از حدود 10 ماه فرصتی شد تا به این وبلاگ سر بزنم. هرچند هنوز مطمئن نیستم که این متن بتونه میشه و دکمه ارسال رو میزنم یا این یکی هم ممکنه به سرنوشت نافرجام چند متن قبلی دیگه که تا نصفه نوشتم و وسطش کاری پیش آمده ورهاش  کردم, دچار بشه. نه که تو این 10 ماه من هیچ وقت آزادی نداشته باشم. ولی وقت آزادی که نوبت به وبلاگ نویسی برسه نداشتم.  وقت های آزاد اکثرا صرف خوابیدن شدند, یا مهمونی و پارک و  کلا درخدمت خانواده بودن  شدند. امروز ولی یک اتفاق نادر افتاد و اون هم من بیکار روی مبل نشسته بودم و با خودم گفتم حالا چی کار کنم؟ این شد که آمدم سراغ وبلاگ!  این اتفاق نادر رو البته مدیون تمام شدن امتحانا در دو روز پیش هستم!

2- توی این ده ماه همیشه دلم میخواست بیام اینجا و از دینا بنویسم! میخواستم آمدن دختر عزیزم به زندگیم رو هم توی این وبلاگ ثبت کنم و از حس قشنگ مادرانه بنویسم. حس قشنگی که هم جدیده و غیر جدید. انگار یه عمره باهاش بودی و اصلا تو رو از اول مادر ساختند و از طرفی هم لحظاتی رو تجربه میکنی که هیچ وقت قبلا نداشتی. دینای خوب و دوست داشتنی من 15 فروردین 92 به دنیا آمد و از اون روز به بعد پر رنگ ترین بخش زندگی ما شده. آمده و با خودش یه شور و نشاط جدیدی به زندگی آورده. خنده های قشنگش و اون لبش که خدا روشکر همیشه به خنده باز میشه, تمام زندگی رو پر از شیرینی میکنه. نمیتونم اصلا حس داشتن دینا, حس مادر شدن و این تغییر بزرگ که نه این زیر و رو شدن زندگی رو توی چند سطر بنویسم. اگر بخوام ادامه بدم همین جور باید بنویسم!

3- یک حس جدید که اوایل دنیا آمدن دینا در من به وجود آمده بود و الان دیگه تقریبا شده بخشی از زندگیم اینه که با دنیا آمدن دینا و مادر شدن من احساس میکنم که هیچ وقت نباید کم بیارم! در کل توی زندگی من دیگه اجازه ندارم که کم بیارم یا خسته بشم چون یک نفر هست که برای ثانیه ثانیه اش به من نیاز داره! البته اون موقع ها که نوزاد بود این نیاز ثانبه به ثانیه اش رو بیشتر حس میکردم. ولی در هر صورت احساس میکنم که همیشه باید باشم و سالم و قوی هم باشم, چون برای دینا, مادر همین یه دونه است. مادر کسی که آدم تا ابد الدهر بهش نیاز داره و بنابراین من هیچ وقت نباید کم بیارم, چون برای دینا تکرار نمیشم و همین یه دونه ام, پس باید بهترین باشم! این حس اون اوایل وقتی خیلی خسته میشدم و میخواستم خودم رو وادار کنم که خسته نباشم, برام سخت بود. ولی الان دیگه بخشی از زندگی ایم شده! خدا کنه که بتونم از عهده اش بر بیام. به نظر من مادر همه چیز خونه است. وقتی مادر خونه مریضه یا خسته است, تمام خونه خسته است. من که خودم همیشه نشاطم به نشاط مادرم وابسته بود. از دید فرزند خونه, باید مادر یه انسان قوی و خستگی ناپذیر باشه که هیچ وقت کم نمیاره و همیشه قابل تکیه است.

4- این ترم دانشگاه با وجود دینا سپری شد و خدا رو شکر انگار که خیلی هم بد سپری نشده! امیدوارم که جواب نمره ها همین رو تأیید کنه. درس خوندن با بچه سخته, ولی با کمک خدا و مامانم و میثم, سپری شد خدا رو شکر و امروز اگر ازم بپرسی درس خوندن با بچه چطوره, میگم که خیلی سخت نیست و میگذره!

5- در مورد سر کار, فعلا که خدا رو شکر بنده 10 ماهه که در مرخصی به سر میبرم! تا ببینیم برای بقیه اش چی پیش میاد!


 
comment نظرات ()
 
پایان و آغاز
نویسنده : زهرا - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
 

امروز اولین روز تعطیلیه, یک تعطیلی دراز مدت, شاید 6 ماه, شاید 9 ماه, شاید هم برای همیشه! چهارشنبه که داشتم میزم رو ترک میکردم و کامپیوترم رو خاموش میکردم, انقدر عجله داشتم که زودتر به کلاس دانشگاه برسم, که دیگه اصلا وقت نکردم به دید روز آخر به اتاقم و میزم و وسایلم نگاه کنم! حتی یادم رفت بعضی از وسایل کشوم رو بردارم و هنوز بادام هندی ها و پسته هام توی کشوی میز هستند, نوش جان نفر بعدی که قرار پشت میز من بنشینه! در کل همیشه فکر میکردم روز آخر کار, باید روز خاصی باشه, ولی اصلا خاص نبود! شاید برای اینه که هنوز خودم تصمیمی برای برگشت یا عدم برگشت به کار ندارم, شاید هم برای اینه که هنوز سرم شلوغه, دانشگاه هست و پروژه ام هنوز تموم نشده! در هر صورت امروز به عنوان اولین روز تعطیلی محسوب میشه و من نمیدونم در ادامه چه طور خواهد شد! فقط از یه چیز مطمئنم و اونم اینکه هر اتفاقی که بیافته, بهترین اتفاقی هست که میتونست بیافته! خدا این رو به من یاد داده و همیشه بهم نشون داده که بهترین اتفاقات, حتی اونایی که در رخ دادنشون نقشی نداشتم و یا حتی در جهت عکسشون عمل میکردم, هم بهترین اتفاق ها بودند.

خوشحالم و راضی! امتحان ها تموم شد و من با وجود اینکه این همه دغدغه و کار داشتم این مدت, ولی بالاترین معدل کلاس شدم! خوشحالم که ترم اول دکتری به خوبی پشت سر گذاشته شد, کارم هم تموم شد و من میتونم بگم غیر از یکی دو هفته, بقیه اش رو با شادابی و سر حالی رفتم, دو فاز از گزارشم رو دادم و اگر خدا بخواد تا آخر سال فاز سوم رو هم میدم! اگر این گزارش رو بدم, دیگه واقعا همه کارها با موفقیت تموم شدند و من فوق العاده راضی ام و اونوقت با فراغ بال میشنیم و منتظرم تا مهمترین و سنگین ترین مسئولیتی هم که به دوشم هست با موفقیت تموم بشه! ممنونم ازت عزیزم, بدون کمک های تو, هیچ کدوم از این کارها به ثمر نمی نشست! امسال واقعا پایان سال داره پایان میشه و آغاز سال هم یک آغاز اساسی! امیدوارم همه چیز خوب پیش بره!

میثم میگه انقدر به همه نگو که همه چیز خوبه, چشم میخوری! ولی خوب من معتقدم این یک جور شکر نعمتعای خداست! در واقع بستگی داره تا آدم به کارها چه جوری نگاه کنه, وگرنه یکی میتونه توی موقعیت من باشه و همه چیز رو منفی ببینه, به جای خوشحالم و راضی توی اول پاراگراف بالا, بنویسه خسته ام و کلافه! میشه پاراگراف بالا رو اینطوری نوشت که خسته شدم از اینهمه بار مسئولیتی که روی دوشم هست, این آخر سالی به جای اینکه از آمدن بهار لذت ببرم, دغدغه تحویل دادن کارهام و نمره های پایان ترم و تموم کردن پروژه ام رو دارم! یه ترم جون کندم , درس خوندم با هزار بدبختی, هم سر کار برو, هم پروژه داشته باش, هم درس بخون, هم خونه داری کن, اونوقت بقیه همکلاسی ها فقط و فقط مسئولیتشون درس خوندن باشه, اینم شد درس؟ اینم شد زندگی! از امروز تعطیلیم , اما چه تعطیلی ای؟ خونه تکونی هست, عید هم که بشه یه لحظه که نمیشه استراحت کرد, از صبح روز اول عید باید هی بری این ور و اون ور, اگر نری هم بهشون بر میخوره! این عید هم تموم میشه و خستگی ایش به تنم میمونه و دوباره درس و دانشگاه!

این پاراگراف بالا رو نوشتم, تا خواننده احتمالی این وبلاگ فکر نکنه خیلی بی دغدغه ام! تا به قول میثم چشمم نخورم نیشخند هر کسی به هر حال یه عالمه کار و دغدغه داره, مهم دید آدم نسبت به زندگیه که به نظرم دید مثبت داشتن یکی از بزرگترین نعمت های خداست. به نظر من که از خوبی ها گفتن شکر نعمت خداست, من وقتی یکی ازم میپرسه اوضاع چه طوره؟ وقتی احساس میکنم عالیه, نمیتونم بهش بگم ای بدک نیست, احساس میکنم خدا اون لحظه میگه حالا که این طوری شد پس اوضاعت رو میبرم روی بدک نیست, تا بفهمی الان اوضاعت چه طوریه! بنابراین الان باید بگم که همه چیز عالیه, درست مثل پاراگراف دوم!

نمیدونم چی شد که بحث به اینجا کشید, آمده بودم از اولین روز تعطیلی بگم! در هر صورت پیش به سوی یک تعطیلی دراز مدت!


 
comment نظرات ()
 
یک روز در خانه
نویسنده : زهرا - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧
 

امروز نمیدونم بعد از چند ماه یا حتی چند ساله که من برای اولین بار خونه ام و برای این خونه بودنم هم برنامه ریزی ای از قبل نکردم. خونه ام اما مریض نیستم, جایی دعوت نیستم, پروژه فورس ماژوری ندارم, امتحان ندارم, قصد ندارم خونه رو تمیز کنم, خاله بازی و مهمونی بازی هم نکردم و کلا فقط و فقط خونه ام! در واقع همه این کارها رو دارم. 10 دی یک امتحان میان ترم دارم, گزارش پروژه ام رو هنوز ننوشته ام و کلی کارهای تلنبار شده سر کار هم هستند. اما قصد انجام دادنش رو ندارم و فقط محض استراحت خونه ام. فکر کنم توی 2 سال اخیر چنین واقعه ای رخ نداده بود.

دیشب که شنیدم امروز نباید برم سرکار خیلی خوشحال شدم, به اندازه روزهایی که برف میامد و مدرسه تعطیل میشد, مخصوصا این خبر رو در حالی شنیدم که هفته گذشته به طور مداوم درگیر بودم, شنبه امتحان میان ترم داشتم و یکشنبه ارائه قسمت نهایی پروژه ام بود. واسه همین چنان وجدی منو گرفت که خدا میدونه, نصف شبم هر وقت از خواب بیدارم میشدم و یادم میافتاد که فردا قرار نیست برم سر کار, ذوق همه وجودم رو میگرفت. اما اگر بخوام رو راست باشم, فقط تا ظهر امروز بی نهایت خوش گذشت و هر چی زمان میگذره دلم داره برای کار تنگ میشه!

این تعطیلی امروز هم برای خودش خیلی خوب بود, بهتر از یه مسافرت و هرچیز دیگه ای روحم رو تازه کرد, اما خوب بهم البته یاد آوری کرد که تا وفتی سر شلوغی ها نباشند, تعطیلی هم حالی نداره. وگرنه هر روز اگر تعطیل باشی که صفایی نداره. راستش خیلی خونه بودن خونم کم شده بود, یعنی حتی دوست نداشتم تعطیل باشم ولی مثلا برم مسافرت دلم خونه میخواست و امروز به اندازه کافی این حس ام ارضا شد.  کلا یه روز نرفتن سر کار اون هم به شیوه ای که هیچ کار دیگه ای نداری, باعث شد که هم خستگی ایم در بره, هم به کارم علاقه من بشم و هم از سر شلوغی هام خوشحال باشم. سر شلوغی هایی که در حال حاضر فکر میکنم آدمی در دنیا به سرشلوغی من وجود نداره نیشخند

کلا امروز خوش گذشت, یک روز در خانه بدون هیچ دغدغه ای! امروز خیلی بیشتر از همه روزهایی که زمان های قدیم تابستون ها دانشگاه نداشتم و بی دغدغه خونه بودم خوش گذشت, اصلا کلا اون روزها بی دغدغه بودن یک مصیبت بود و این روزها یک نعمت,  امروز حسابی خوشحالم  و راضی لبخند.


 
comment نظرات ()
 
خسته!
نویسنده : زهرا - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

اعصاب ندارم! خسته ام از این همه کار! این عزیزان از وقتی انتخاب شدند تا الان داشتند خودشون رو باد میزدند، یهو از اول مهر یادشون افتاده چقدر درخواست دارند؟!! یعنی سه ماه تابستون ما اینجا علاف بودیم، از اول مهر که من خیر سرم میرم دانشگاه و دو روز در هفته نمیام سر کار، به اندازه سه ماه تابستون بهم کار ارجاع خورده! همشون هم آنی یا خیلی لطف کنند فوری! یه کار که میرسه کلی با انگیزه انجام میدم که تموم که شد یه کم استراحت کنم، هنوز تموم نشده کار بعدی میاد! خسته ام! ناراحت

تصمیم در مورد ترک کار احتمالا باید سخت باشه. مخصوصا وقتی کارت خوب باشه، ورود بهش سخت باشه، بازار کار افتضاح باشه، خیلی ها دوست داشته باشند اونجا کار کنند، به رشته ات مرتبط باشه، دستت باز باشه که درس بخونی، از نظر موقعیت اجتماعی هم به طور نسبی بالا باشه. اما از طرفی خسته ات کرده باشه. همزمان باهاش بخوای درس هم بخونی، دلت بخواد درس هات رو خوب بخونی، رفرنس های اصلی رو همشون رو بخونی، بدونی که شب امتحان دیگه مثل قدیما وقتی برای درس خوندن نداری، دلت بخواد یه کم به خودت برسی، از این خسته بودن همیشگی خسته شده باشی، بدونی که تو یک زنی و نیاز داری که بری مهمونی های زنانه، نیاز داری صبح ها خونه باشی و آرامش خونه رو با شادابی خودت فراهم کنی. اما باز هم از طرف دیگه، نیاز داشته باشی که کار کنی، دوست داشته باشی از چیزهایی که خوندی و بهشون علاقه مندی استفاده کنی، سرت واسه تحلیل های اقتصادی درد بکنه، دوست داشته باشی درس بخونی، مقاله بدی، تحلیل کنی و ..... !!! ای خدا!! سخته، تصمیم گیری در این باره خیلی سخته! فعلا اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم، فقط میدونم که این وضع نمیتونه ادامه پیدا کنه، نمیخوام ادامه پیدا کنه!


 
comment نظرات ()
 
موسسه نیاوران
نویسنده : زهرا - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
 

1- اول مهر امسال بعد از 2 سال وقفه دوباره رفتم دانشگاه. شور شوقم به هیچ وجه به اندازه اول مهر های لیسانس و فوق لیسانس نبود. یعنی تقریبا میشه گفت شور شوقی نداشتم. فقط داشتم به این فکر میکردم که چه جوری میتونم همه اینها رو با هم مدیریت کنم. کار و دانشگاه و زندگی و تفریح و .... . البته این یه جور نا شکریه، من دکتری رو با نه چک زدیم نه چونه به دست آوردم، در صورتیکه اگر مثل بعضی از کسایی که میشناسمشون چند سال فرایند دکتری قبول شدنم طول میکشید، اول مهر امسال خیلی هم ذوق و شوق داشتم.

2- من پارسال به بهانه اینکه شریف دکتری نمیگیره کنکور ندادم. دقیقا به بهانه ها، یعنی حوصله نداشتم، و برای خودم بهانه آوردم که خوب چون شریف نمیگیره منم کنکور نمیدم. امسال هم که مثلا میخواستم کنکور بدم و شریف قرار بود بگیره، آخر سر نگرفت. یعنی من آمدم انتخاب رشته کنم و دیدم ای بابا اسم شریف توی دفترچه نیست. برای همین هم دیگه با مشورت با افراد مختلف موسسه رو انتخاب اولم زدم و همونجا هم قبول شدم. موسسه نیاوران خودمون یا همون موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی.

3- بدیه این موسسه اینه که باید برای همه توضیح بدی چیه! یادش بخیر، فوق لیسانس که بودم که خوش میگذشت، هرکی میگفت کجا درس میخونی میگفتم شریف و کلی حال میکردم. حالا همه فکر میکنند این موسسه یه جای غیر انتفاعیه مجازیه، پولیه که هر کی هیج جا قبول نمیشه میره اونجا. حالا تا میگم کجا قبول شدم باید یه ساعت توضیح بدم که اینجا خیلی جای خوبیه. من خودم انتخاب اول زدم. وگرنه من انتخاب دومم دانشگاه تهران بود و اونجا هم به گفته اساتید لیسانسم قبول شدم. فکر کن الان به همه میگفتم دکتری اقتصاد میخونم دانشگاه تهران، چقدر فرق داشت با موسسه!!

4- اینا رو که گفتم فکر نکنید از انتخاب موسسه پشیمونما! نه! راضی ام. موسسه نیاوران، در واقع مادر اقتصاد شریف محسوب میشه. قبل از اینکه رشته اقتصاد توی دانشگاه شریف تأسیس بشه، اساتید شریف رشته اقتصاد رو اونجا راه اندازی کردند و با توجه به طیف فکری که داشتند معروف بودند که مکتب نیاوران یا حلقه نیاوران. بعد که ریاست سازمان برنامه عوض شد، رئیس موسسه هم عوض شد و کلا اون اساتید به سراغ شریف آمدند و اقتصاد اونجا رو راه اندازی کردند. بعد دیگه موسسه دانشجو نگرفت تا الان که دو ساله داره دانشجو میگیره. به هر حال در این شرایط اسف بار تحصیلات تکمیلی و به خصوص رشته اقتصاد در کشور و در غیاب شریف، من اینجا رو به همه جا ترجیح دادم و فکر میکنم اگر رتبه ام یک هم میشد همین جا رو انتخاب میکردم. امیدوارم که واقعا حالا که با این همه امید و آرزو انتخابش کردم، جای خوبی باشه.  (این همه توضیح به خاطر شما دوست عزیز که گفته بودی راجع به موسسه توی وبلاگم بنویسم نیشخند)


 
comment نظرات ()
 
جهنم
نویسنده : زهرا - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

1- امروز قیمت دلار 2300 تومن شده! دیروز سفارت کانادا روابط سیاسی ایش رو با ایران قطع کرده! مسئولان اقتصادی کشور هر روز یک مزخرف بیشتر میبافند! دروغ همه جا رو گرفته ، اعصابم خورده، احساس میکنم هیچ آینده روشنی برای این کشور مصور نیست! دلم برای خودمون میسوزه، برای بچه هامون بیشتر.

2- گاهی به حال آدم های بیخیال غبطه میخورم، دلم میخواست مثل اونایی بودم که نه خبری چک میکنند و نه چیزی. تلویزیون نگاه میکنند و باور میکنند که همه دنیا غرق در آشوبه و هر روز به اقتدار ایران افزوده میشه. دلم میخواست جای اونایی بودم که به همه چیز این نظام اعتقاد دارند. فکر میکنند دیپلماسی ایرانی امروز در اوج قدرته و دنیا از عظمت ایران در بهت مونده. دشمنان نظام جمهوری اسلامی برای ضربه زدن به نظام در بازارها اختلال ایجاد میکنند، مافیا نرخ ارز رو بالا میبرند و کالاها رو احتکار میکنند. ولی ما مسئولینی داریم که تمام قد دارند از ما دفاع میکنند. تشنه خدمتند، نه شیفته قدرت، احساس مسئولیت میکنند و همه جوره تلاش میکنند با این مافیا مبارزه کنند. چه زندگی شیرینی!

3- خوش به حال اونایی که میتونند از این جهنم فرار کنند. یعنی دلشون میاد. من که دلم نمیاد. با این موضوع کنار آمدم و دیگه اصلا به اپلای و رفتن و این حرفا فکر نمیکنم. به هر حال من اینجا ریشه در خاکم. ولی خوش به حال اونایی که ریشه در خاک نیستند. وابستگی ندارند. یا دارند و میتونند باهاش کنار بیاند. هرچند به هر حال رفتن ممکنه وضعیت رو بهتر کنه ولی ایده عال نمیکنه، شاید بشه مصداق این شعر سیاوش

وﻗﺘﻲ ﺧﻮﻧـﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد ﻣﺜﻞ ﺟﻬﻨﻢ......ﻣﺎ ﺑﺎ وﻳﺰای ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻳﺪﻳﻢ از ﻫﻢ

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺑﺮزخ ﺑﺪﺑﻴـﻨﻲ اﺳﻴـﺮﻳﻢ......ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻴﻢ رﻳﺸﻤﻮﻧﻮ ﭘﺲ ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ

ﭼﺎره ای ﻧﻤﻮﻧﺪه ﺟﺰ رﻓﺘﻦ و رﻓﺘﻦ......اﻧﮕﺎر اﻳﻨﻮ رو ﭘﻴﺸﻮﻧﻴـﻤﻮن ﻧﻮﺷﺘﻦ

‫ﻛﻪ ﺳﻔﺮﺗﻘﺪﻳﺮ ﻣﺎﺳﺖ واﺳﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ......ﻣﺎﻫﻤﻴـﻨـﻴﻢ ﺟﻨـﮕﻞ ﺑـﺪون رﻳـﺸﻪ


 
comment نظرات ()