وسط این همه کار، یهو همه فایل های اکسل و فایل ورد گزارشم رو سیو کردم و بستم و آمدم وبلاگ نویسی! دلم تنگ شده برای اینجا، حتی هنوز که هنوزه گاهی بهش فکر میکنم که چی بنویسم اینجا، با اینکه هیچ وقت اونایی که بهشون فکر میکنم رو نمینویسم. یه جورایی این نوشتن توی روزنامه هم جایگزین اینجا شده، یعنی خوب چون بیشتر مغزم رو افکار اقتصادی پر کرده، وقتی نیاز دارم که دیدگاه هام رو با کسی به اشتراک بگذارم، میرم و برای روزنامه مینویسم. واسه همین وبلاگم میمونه به امون خدا! چند باری هم هوس کردم بیام بنویسما، ولی نشد!
خیلی سرم شلوغ شده، ولی خوب فکر کنم بازهم جدا داره! نمیدونم تا چه اندازه آدم میتونه وقت داشته باشه، یادمه اون موقع که پایان نامه داشتم و سه روز سر کار هم میرفتم فکر میکردم که دیگه آخر سر شلوغلم ، حالا الان تمام وقت میرم سر کار، یه پروژه دارم که خیلی داره وقتم رو میگیره، دو تا کار نیمه دیگه هم هست! تازه نمیدونم چرا دلم نمیاد پیشنهادهای جدیدی هم که میشه رو رد کنم. هی فکر میکنم به اینکه اگر دیگه نخواستم بیام سر کار، خوب باید این موارد پروژه ای رو برای خودم حفظ کنم دیگه! فقط یه کم دچار تناقض ام، در حال حاضر کار و مسافرتم سر جاشه، ولی بقیه چیزا نه! دیگه وقتی برای کلاس ورزش و مهمونی دادن و مهمونی های صبح خانومانه رفتن نمونده. هی فکر میکنم بالاخره یه روزی سرم خلوت میشه و برای همه اینا وقت پیدا میکنم. ولی خوب نمیدونم چرا خلوت نمیشه! در کل فکر میکنم باید یه روزی یهو کات کنم همه چیز رو! فقط خوبیش اینه که با همه سر شلوغی ها من و میثم فوق العاده برای هم وقت داریم! ولی خوب متاسفانه دیگه برای بودن با بقیه برام وقتی نمونده!
راستی بگذار اینجا یه یادی از محمد امین هم بکنم. انقدر ماه شده، که این روزا بیشتر از زینب و مامان و بابا دلم براش تنگ میشه! البته به این معنی نیست که بیشتر از اونا دوستش دارما، ولی خوب من کلا از دار دنیا عمه که نمیشم، فقط خاله میشم که اونم فعلا همین یه دونه است. شیرینی بخش زندگیه، دلم براش تنگ شد عزیز دلمو :-*
من فرق کردم؟ به نظر خودم نه، نظر بقیه رو هم نمیدونم، ولی خوب چرا بقیه انقدر فرق کردند؟ به قول یکی نمیدونم کجا دیدم نوشته بود بعضی آدما انقدر عوض میشند که دیگه دوستشون نداری، ولی دلت برای دوست داشتنشون تنگ میشه!
دوباره اردیبهشت شد و من رفتم توی حال و هوای اردیبهشت 88، خیلی خیلی روزهای قشنگی بود روزهای عقدمون. و البته روزهای بعد از اون هر روز قشنگ تر شده و این فرایند همچنان ادامه دارد! هرچقدرم که بقیه حالشون بد بشه و بگند خجالت بکش سه ساله که ازدواج کردی، دیگه خودتو لوس نکن، ولی من بازم همین جوری هستم که هستم! فوق العاده میپرستمت :-*
نظرات ()توی سالهای زندگی با خیلی آدمهایی برخورد کردم که از رفتارهاشون به نظرم آمده دارند خودشون رو میگیرند، یا اینکه مثلا طرف آدم خیلی مهمیه که به حرفهای ما اهمیت نمیده و چیزهایی که برای ما مهم هست برای اون مهم نیست. بعضی آدمها برام خیلی دارای احترام بودند از اون جهت که احساس میکردم چون زیاد به بعضی چیزها نمیخندند ، یا زیاد در بعضی جمع ها حاضر نمیشند، یعنی که یک جورهایی آدم های مهمی هستند. این خصوصیت در مورد بعضی ها برام یه خصوصیت منفی بود و برای بعضی ها مثبت. یعنی بعضی ها رو دارای احترام میدونستم و بعضی ها رو هم فکر میکردم که دارند خودشون رو میگیرند و برای همین زیاد ازشون خوشم نمیومد.
حالا برام جالبه که احساس میکنم خودم برای خیلی آدمهای جدیدی که وارد زندگیم میشند از دور انگار این شخصیت رو دارم. در صورتی که خودم میدونم که این طوری نیست. یعنی خیلی ها فکر میکنند که من به خیلی چیزها اهمیت نمیدم، از بالا نگاه میکنم به بقیه یا ترجیح میدم با خیلی ها قاطی نشم، ولی در صورتی که خودم میدونم که علتش خیلی چیزهاست غیر از غرور. مثلا مطمئنم که خیلی از همکارهای خانم محل کارمون به من این دید رو دارند. حالا مثبت یا منفی اش رو نمیدونم ولی شنیدم که اینطوری در موردم فکر میکنند، در صورتی که مثلا اگر من باهاشون قاطی نمیشم به خاطر این نیست که از بالا نگاه میکنم، بلکه پیش نیامده، یا حوصله نداشتم یا هر چیز دیگه ای جز غرور ( چه غرور مثبت و چه منفی).
این موضوع واقعا برام جالبه، من فوق العاده آدم ساده و مهربونی هستم (
)، ولی مطمئنم که خیلی ها فکر میکنند که من براشون اهمیت قائل نیستم و یا چیزهایی که اونها دارند برای من بی ارزشه. در واقع انگار من بیرونی ایم با من درونی ایم متفاوت شده. البته از این موضوع ناراحت نیستما، خوشحال هم نیستم، فقط برام جالبه، واکنش هام به اتفاقات بیرونی برام جالبه، که دقیقا در برخورد با آدم های جدید ( و نه دوستان قدیمی) شبیه کسایی شدم که خودم همیشه حس میکردم باید فاصله ام رو باهاشون حفظ کنم حالا یا به واسطه احترامی که براشون قائلم و یا به واسطه اینکه فکر میکنم مغرورند و خودشون رو بالاتر میدونند!
نظرات ()1- هوس کردم وبلاگ بنویسم، بدون اینکه موضوع به خصوصی مد نظرم باشه. گرچه توی روز بارها موضوعاتی به نظرم میرسه که توی ذهنم شروع میکنم به نوشتنشون، ولی وقتی میخوام وبلاگ بنویسم؛ ذهنم خالی از هر چیزی میشه!
2- اون تصمیمی که توی مطلب قبل نوشته بودم نه ربطی به نی نی داشت و نه اپلای. یک تصمیمی بود که هرجند من و میثم براش خیلی مصمم بودیم، اما بنا به دلایل بیرونی اصلا نشد که اجرا بشه و در نتیجه به طور کلی منتفی شد. البته برام جالب بود که دوستان ویلاگی ایم نی نی و اپلای رو اولویت های زندگی من تشخیص داده بودند.
3- نمیدونم چرا این روزها همش فکر میکنم که الان دارم یک کاری انجام میدم، تموم که بشه، زبان خوندن و برای دکتری خوندن رو شروع میکنم! ولی در حقیقت جز سر کار رفتن هیچ کار دیگه ای انجام نمیدم.
4- اپلای کردن رو به طور کامل کنار گذاشتم . اما میدونم که برای ایران زندگی کردن و کار کردن باید دکتری خوند. درس خوندن رو هم دوست دارم. ولی حوصله استرسش رو ندارم. بعضی وقتا خواب میبینم که امتحان دارم و مشغول درس خوندنم. از خواب که پا میشم وقتی میبینم که درسم تموم شده، چنان وجدی تمام وجودم رو میگیره که خدا میدونه. احساس میکنم یک بار بزرگ از روی دوشم برداشتند.
5- عطیه هم رفت برای دکتری و من و الهام فقط در جمع باقیماندگان قرار داریم. و مینا البته که اون هم قصد رفتن داره. با خودم صحبت کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که زندگی مسابقه دادن با بقیه نیست. برای من چیزهایی که با اپلای کردن از دست میدم ارزششون بیشتر چیزهایی هست که به دست میارم. برای همین هست که تصمیم گرفتم اینجا بمونم و از زندگی لذت ببرم.
6- مدتیه که وبلاگ میخونم. وبلاگ آدم های غریبه. متأسفانه آدم های آشنا وبلاگ هاشون تعطیل شده! خوشحالم که اینجا هنوز برقراره و برای کسایی مثل من که دوست دارند وبلاگ قدیمی های وبلاگی شان را بخوانند، هنوز مطالبی داره.
نظرات ()امروز توکل کردیم به خدا و تصمیم بزرگی گرفتیم. نمیدونم آینده چه جوری خواهد شد. ممکنه خیلی خوب پیش بره و یا ممکنه با سختی هایی همراه باشه. اما مهم اینه که خدا با ماست. میخوام اینو هر روز برای خودم تکرار کنم!
به امید آینده شیرین :-)
نظرات ()این مطلب رو توی وبلاگ خرس قهوه ای خوندم. حسی عاشقانه قشنگی توش بود, برای همین با اجازه مریم میگذارمش اینجا:
ببوسیدش...حتما قبل از خواب ببوسیدش...
حتی اگه با هم دعوای بدی کرده باشید...حتی اگه بهتون گفته باشه از این زندگی کوفتی خسته شده...حتی اگه برچسب "بداخلاق" بهتون چسبونده باشه...
بببوسیدش...حتی اگه بهتون گیر بیخود داده باشه...گفته باشه از لباسی که شما عاشقشین متنفره...نفهمیده باشه شما موهاتون رو مش کردین...
ببوسیدش...حتی اگه بوی عرق و خستگی می ده...حتی اگه یادش می ره جواب سلام شما رو بده...حتی اگه خیلی وقته براتون گل نخریده...
ببوسیدش...وقتی زیرپیرهنی سفید حلقه ای پوشیده و بازوهای سفیدش رو با اون پیچ ماهیچه ای مردونه انداخته بیرون...وقتی صورتش ته ریش جذابی داره...وقتی صداش خسته و خمار خوابه...
ببوسیدش...حتی اگه شما رو رنجونده و غرورش نمی ذاره دلجویی کنه...حتی اگه گرسنه ست و با شما مثل آشپز دربارش برخورد می کنه...حتی اگه یادش می ره ازتون تشکرکنه...
ببوسیدش...وقتی براتون یه آهنگ جدید می ذاره و می گه "اینو برای تو آورده م"...وقتی تو چشماش پر خواستنه...وقتی دست های طریف دخترونه تون میون دست های زمخت و مردونه ش گم می شن...
ببوسیدش...حتی اگه از عصبانیت دارید دیوونه می شید...حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه...حتی اگه با حرص می خواید از خونه بزنید بیرون و اون محکم بازوهاش رو دورتون حلقه می کنه و وسط جیغ های شما با خنده می گه عزیزم کجا میخوای بری این وقت شب؟
ببوسیدش...وقتی ناغافلی براتون لباسی رو خریده که هفته ی پیش پشت ویترین دیدین و فقط یه کلمه گفتین این چه خوشگله!...وقتی دست هاش پر از خرید خونه ن و در و با پاش می بنده...وقتی با نگاهی پر از تحسین سر تا پاتون رو برانداز می کنه...
ببوسیدش...حتی اگه توی شرکت پیاز خورده و تا موهاش بو می دن...حتی اگه با دوست هاش تلفنی یک ساعت حرف می زنه و شامتون سرد شده...حتی اگه رو دنده ی "نه" گفتن افتاده...
ببوسیدش...وقتی شما رو وسط آرایش کردن می بوسه...وقتی باهاتون کشتی می گیره و مثل پر از رو زمین بلندتون می کنه...وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتون بیرون و شما رو تو شهر می گردونه...
ببوسیدش...حتما قبل از خواب ببوسیدش...
شاید فردایی نباشه...
شاید شما فردا نباشید...
شاید اون فردا نباشه...
نظرات ()آینده بزرگترین دغدغه امروزمه! هرکدام از آیندههایی که برای خودم متصور میشم یک نقص دارند و این باعث میشه تا وقت رو برای تصمیم گیری از دست بدم. 2 تصویر از آینده دارم که هردوشون خیلی مبهم هستند.
وقتی تصور میکنم که من قراره توی این نقطه از زندگی متوقف بشم و وارد راه جدیدی بشم و از اینجا به بعد رو طور دیگه ای زندگی کنم، همه تصاویر رویایی و بلند پروازانه کودکی ایم به هم میخوره. از طرف دیگه ادامه راه های بلند پروازانه که من رو به خواسته هام نزدیک میکنند هم مستلزم از دست دادن خیلی چیزهاست. نکته اصلی که انتخاب رو مشکل میکنه اینکه که تصور دومی ریسک از دست دادن بعضی چیزها رو خیلی زیاد میکنه اما با قطعیت نمیتونه بگه که اونها رو از دست میدم یا نه؛ چیزهایی که اگر روزی مطمئن بشم اونها رو هیچ وقت نخواهم داشت، هرگز ادامه زندگی برام معنا نداره. همین عدم قطعیت باعث میشه تا انتخاب خیلی مشکل باشه.
کاش خدا مثل همیشه خودش وارد عمل بشه و چیزهایی رو رقم بزنه که خارج از اراده منه!
نظرات ()من خودم وقتی یک مطلب اقتصادی در روزنامه یا سایتی میخوانم که نویسندهاش رو نمیشناسم، اسم نویسنده رو در گوگل سرچ میکنم تا ببینم کی هست و بتونم روزمهای چیزی ازش پیدا کنم. معمولا هم میرسم به وبلاگشون که توش خودشون رو معرفی کردند و مطالب تخصصی می نویسند.
حالا این روزا که شروع کردم به نوشتن برای روزنامه ها و چندین مقاله ازم چاپ شده، میبینم که بعضیها اسمم رو سرچ میکنن و میرسند به اینجا که البته هیچ کمکی بهشون نمیکه. برای همین یک توضیح درباره خودم رو به گوشه وبلاگ اضافه کردم. اما بهطور کلی قصد ندارم که اینجا رو یک وبلاگ تخصصی اقتصاد بکنم. اینجا همچنان برای نوشتن روزمرگیهام باقی میمونه و شاید وقتهایی لینک مطالبم رو بگذارم.
پ.ن: در این روزهای سر زمستون، وقتی که لباس گرم میپوشم و بعدش یک لیوان کاپوچینو داغ برای خودم درست میکنم و میام پشت میز میشینم، خیلی حس خوبی بهم دست میده. احساس میکنم همه چیز سر جاشه و هیچی کم نیست :-)
نظرات ()من و میثم مانند رسم و رسومات یک خواستگاری سنتی با هم ازدواج کردیم، اما مطمئنم که این فقط یک اتفاق بوده است که من میثم را برای اولین بار در مجلس خواستگاری ببینم. یعنی اگر این اولین دیدار ما جای دیگری بود، مسلما من همانجا عاشقش میشدم. مثل همان مجلس خواستگاری که از همان لحظه اول فهمیدم نیمه گمشدهام است. میثم واقعا تمام خصوصیات لازم را برای دوست داشته شدن دارد. تازه به نظرم آنقدرها خوب است که نه فقط من، بلکه هرکسی که ببیندش باید جذبش شود. نمیدانم از اعتماد به نفس زیادی است یا واقعیت است که فکر میکنم همه باید تحسینش کنند و وقتی ما دو تا را با هم میبینند با خودشان بگویند " خوش به حالشان عجب زوج خوشبختی".
آن اول ها که خیلی تازه بودیم، فکر میکردم که هیچ وقت با هم دعوایمان نمیشود، اما حالا که به نظر خودم قدیمی شده ایم و معدود وقتهایی بحثمان میشود، حتی وقتهایی که حسابی از دستش شاکی میشوم که چرا الکی قاطی کرده است، بازهم میدانم که بهترین مرد دنیاست. حتی همان موقعهایی که قهرم و بهخودم قول میدهم که نروم منت کشی، میدانم که هیج زنی، مردی به خوبی او ندارد.
این نوشته ها را هم امروز برای دل خودم و برای ثبت در این وبلاگ به بهانه اولین سالگرد ازدواجمان نوشتهام. معمولا من اینجا بی پرده حرف میزنم، به دوعلت، اول آنکه تعداد خوانندگان این وبلاگ دیگر مانند سابق نیست و بر خلاف گذشته بیشتر رهگذران به آن سری میزنند و نه آشنایان و دلیل دوم آنکه نوشتن در اینجا نوعی اکتشاف و واکاوی ذهنم برای خودم است، یعنی وقتی اینجا مینویسم، بیشتر کلمات همان لحظه از ذهنم خارج میشوند و گاهی اوقات برای خودم هم نتایجش جالب است، بنابراین شروع میکنم بهنوشتن تا ببینم چه بیرون میآید.
21 آذر یعنی فردا، میشود یکسال که ما در یک خانه با هم زندگی میکنم. به تمام معنا از خدایم و بعد از او از شریک زندگیم ممنونم که بهترینها را برای من در این یکسال رقم زدهاند. امیدوارم که پنجاهمین سالگردمان را در اینجا ثبت کنم.
پی نوشت: اینکه انقدر لحن نوشتنم عوض شده است، دلیلش را نمیدانم. اما معمولا وقتی گزارشات اقتصادی مینویسم و بیشتر وقتی شروع میکنم مطلبی برای روزنامه نوشتن و بعدش میآیم وبلاگ نویسی، لحنم اینطوری میشود. الان احساس میکنم که این مطلب بیشتر به درد روزنامه میخورد تا وبلاگ من.
نظرات ()1 شنبه، بالاخره بعد از کلی وقت که منتظر بودم بهم وقت بدند، دفاع کردم و پرونده فوق لیسانس هم بسته شد. گرچه به نسبت نمرههای بچهها، نمره خیلی خوبی بهم دادند، ولی با توجه به اینکه داورهام زیاد گیر ندادند و هرچی من میگفتم به نظر قانع میشدند، انتظار داشتم که بیشتر بشم.
در هر صورت الان موضوع اینه که دیگه درسم تموم شده و باید به فکر آینده باشم. یه کم تصمیم سختیه. اینکه میخوام ایران بمونم یا برم. اگر میخوام بمونم قراره برای دکتری چه فکری داشته باشم. الان تقریبا تصمیم گرفتم که دکتری بخونم ولی اینکه کجا، معلوم نیست. به نظرم به شرطی که آدم بخواد ایران بمونه، پس بهتره که دکتری رو به راحتترین شکل بگذرونه. یعنی جایی که خیلی راحت میشه مدرک گرفت. بنابراین گزینه شریف حذف میشه چون یادم میاد که بچههای دکتری چه جوری اشکشون درآمده بود. یا اصلا خودمون توی فوق، چه طوری پوستمون کنده شده بود.
دارم فکر میکنم حالا که پایان نامهام تموم شده، به رسم همیشه که امتحانها تموم میشد، چهجوری نقشه بکشم واسه خوش گذروندن. ولی انگار مدلم عوض شده، الان فقط دوست دارم کار علمی کنم. دلم میخواد مقاله بدم، درس بخونم. کلا تفریحم شده همین. نه که آدم بیخودی باشما، به همون میزان قبلا ها دلم میخواد تفریح هم بکنم. مسافرت برم. احساس میکنم هر تصمیمی بگیرم قابل اجراست. قصد نوشتن جملات عاشقانه ندارما، جمله بعدی که میخوام بگم واقعا تحلیلیه و برای خودم هم جالبه، ولی از وقتی که همسرم رو دارم، احساس میکنم که همه آرزوها دست یافتی هستند. و این فقط یه احساس نیست، واقعا انگار اینجوریه. یا شاید بهتر بگم، از وقتی همسرم رو دارم، دیگه هیچ چیز آرزو نیست. بعضی چیزها رو میخوام که بهشون میرسم، و بعضی چیزها رو میخوام که بهشون نمیرسم ولی نرسیدن بهش ناراحتم نمیکنه. یعنی انگار از وقتی که تو هستی، بودن چیزهای دیگه اهمیتی نداره. برام جالبه، همین الان موقع نوشتن این موضوع رو کشف کردم.
این وبلاگ چقدر بزرگ شدن من رو ثبت کرده ها، 7 سال از مهترین رخدادهای زندگی، از وقتی اینجا رو شروع کردم، لیسانس قبول شدم، بعد لیسانس تموم و شدن و فوق قبول شدم، حالا فوق لیسانس هم تموم میشه. دلم میخواد اینجا همینطور ادامه داشته باشه. و جالبه برام که نمیدونم آینده چهجوری میشه، حتی حدسی هم ندارم. اما الان که نگاه میکنم، میبینم اگر تیر ماه 82 که من این وبلاگ رو شروع کردم. با همه بلند پروازیهام، اگر بهم میگفتند مهر 89 در موقعیتی که الان هستم، قرار خواهم داشت. خوشحال میشدم و برام راضی کننده بود. دارم فکر میکنم که آینده ممکنه خیلی عجیب باشه. برای 7 سال دیگه، چند سناریوی محتمل دارم: 1- ایران نباشم یا تازه برگشته باشم و دوره دکتری رو تموم کرده باشم. 2- در ایران تازه دکتری رو تموم کرده باشم و در حال پذیرش گرفتن برای هیات علمی شدن در دانشگاهی باشم. 3- مامان 2 تا بچه باشم و یک خانم خانهدار که البته کارهای پژوهشی انجام میده و تا حالا مقالات زیادی که داره که چاپ شدند،ولی احتمالا دکتری نداره، شاید دانشجوی دکتری باشه.
سناریوی اول برام خیلی عجیب و دور از ذهنه ولی وقوعش به اندازه هر دو سناریوی دیگه امکان پذیره. ولی کلا انقدر زندگی چرخ داره، که من فقط میتونم سه تا سناریوی بالا رو حدس بزنم ولی احتمال به وقوع پیوستن هر سناریوی دیگه غیر حالتهای بالا رو به اندازه همین سه مورد امکان پذیر میدونم. ولی به هر حال امیدوارم 7 سال دیگه یعنی توی 33 سالگی، هر جا که هستم و در هر حالی که هستم، من و خانوادهام شاد باشیم و از بودن کنار همدیگه احساس رضایت و آرامش داشته باشیم و البته در راه خدا باشیم و همه عزیزانی که امروز دارمشون، 7 سال دیگه هم سالم و سلامت در کنارم باشند.
نظرات ()دو ماه گذشته به صورت رگباری مسافرت بودم. همشون هم اتفاقی شد و یهویی جور شد. اینکه الان دوباره آمدم سر کار و پشت میزم نشسته ام یک پدیده خیلی عجیبه، چون در هر صورت کسی که در دو ماه تنها 10 روز بره سر کار، مسلما باید اخراج بشه!
همه چیز به تموم شدن این پایان نامه نا تموم بستگی داره. قراره از وقتی تموم بشه من دوباره استخر رفتن رو شروع کنم، ورزش کنم، درباره کارم جدی باشم و یک موضوع جدید تعریف کنم تا از شر این "لایحه تجارت" خلاص بشم. شروع کنم به مقاله نوشتن و مثل همکارهام هر شب تا صبح یک مقاله تولید کنم ( اصلا هم هیچ ابایی از اینکه تبدیل شوم به موتور ساخت مقاله ندارم) و ....
چند وقت پیشها رفتیم دانشگاه برای خداحافظی با مهرنوش که رفت آمریکا، 5 شنبه هم مهمونی خداحافظی مرضیه بود که داره میره کانادا، قراره توی همین هفته هم یک شب افطار بریم برای خداحافظی با سلیمه که میره برای فرانسه. داشتم با بهار چت میکردم، گفتم یه قرار بذار همدیگه رو ببینیم، گفت من شش ماهه که رفتم آمریکا ... این رسم نمیدونم درست یا غلط که اپیدمی شده بین همه بچهها، باعث شده که همه از هم دور بشند. منتظرم پایاننامه ام تموم بشه تا بهطور جدی بهش فکر کنم.
شدیدا یادم رفته که من همیشه در زندگی قرار بود مثل همه نباشم! شدم مثل همه! حتی دیگه برای مثل همه بدونم هم غصه نمیخورم!
نظرات ()